راهکار قرآن برای درمان اهمالکاری؛ چرا با وجود دانستن، عمل نمیکنیم؟
راهکار قرآن برای درمان اهمالکاری؛ چرا با وجود دانستن، عمل نمیکنیم؟

مقدمه. چرا کارهای مهم را به تعویق میاندازیم؟
تقریباً همهٔ ما چنین تجربههایی را داشتهایم:
کاری وجود دارد که میدانیم انجام آن برای ما مفید است.
میدانیم اگر آن را به سرانجام برسانیم، زندگیمان بهتر خواهد شد.
میدانیم هرچه زودتر شروع کنیم، نتیجهٔ بهتری خواهیم گرفت.
اما باوجود همهٔ این دانستنها، باز هم آن را به تعویق میاندازیم.
گاهی تصمیم گرفتهایم ورزش را شروع کنیم؛ اما هر روز بهانهای تازه پیدا شده است.
گاهی میدانیم باید مهارتی را یاد بگیریم، مقالهای را بنویسیم، گفتگویی را انجام دهیم یا مشکلی را حل کنیم؛ اما هفتهها و ماهها گذشته و هنوز در همان نقطه ایستادهایم.
نکتهٔ عجیب اینجاست که بسیاری از ما حتی راهحل را هم میشناسیم.
مشکل این نیست که نمیدانیم چه کاری درست است.
مشکل این است که میان «دانستن» و «عملکردن» گسستی در ما ایجاد شده است.
اما این فاصله از کجا میآید؟
چرا انسان کاری را که مفید و ضروری میداند، انجام نمیدهد؟
آیا علت اصلی، ضعف اراده است؟
آیا مشکل انسانِ اهمالکار این است که به اندازهٔ کافی تلاش نمیکند؟
یا اینکه ریشهٔ مسئله، در لایهای عمیقتر قرار دارد؟
من در پژوهشهایی که در قرآن داشتهام به حقایق مهمی رسیدم که به درک و برطرف نمودن ریشهای موضوع اهمالکاری منجر میشود.
بخشی از سورهٔ حدید به شکلی شگفتانگیز به همین موضوع پرداخته است.
تأثیر این آیات از ابتدای نزول قرآن در جان انسانها بسیار عمیق بوده، تا آنجا که حکایتهایی از این تحول درونی در تاریخ ثبت گردیده. مشهورترین آنها داستان تحول فکری فضیل عیاض است در اثر شنیدن این آیات، راهزنی را رها کرد و به انسانی صالح تغییر یافت.
مخاطبان این آیات، مشرکان یا منکران خدا نیستند.
خداوند در این بخش از سوره با کسانی سخن میگوید که او و پیامبرش را پذیرفتهاند و در میان جامعهٔ مؤمنان زندگی میکنند.
آنان راه درست را میشناسند.
هدایت الهی را شنیدهاند.
و میدانند که چه کاری باید انجام دهند.
بااینحال، «دریافت هدایت» در آنان منجر به «عمل به آن» نگردیده است.
در نگاه نخست، موضوع این آیات «انفاق» به نظر میرسد.
خداوند مؤمنان را به هزینهکردن در راه خود تشویق میکند و آنان را به انجام این کار فرامیخواند.
اما بادقت بیشتر، پاسخ به دو پرسش عمیق در پشت این آیات دیده میشود:
چرا انسان باوجود شناخت راه درست، آن را به تعویق میاندازد؟
و مهمتر از آن:
خداوند برای درمان این مشکل از چه روشی استفاده میکند؟
برای پاسخ به این پرسشها، ابتدا باید نگاهی دقیقتر به فضای این آیات بیندازیم.
بخش اول. سورهٔ حدید چه مسئلهای را هدف گرفته است؟
برای پاسخ به این پرسش، ابتدا باید فضای این آیات را در نظر بگیریم.
این بخش از سورهٔ حدید در سالهای پایانی نزول قرآن نازل شده است؛ زمانی که مؤمنان سالها در کنار پیامبر زندگی کرده بودند، آیات الهی را شنیده بودند و بارها آثار هدایت و یاری خدا را تجربه کرده بودند.
به همین دلیل، مسئلهٔ اصلی در این آیات ناآشنایی با حق یا نرسیدن پیام الهی نیست.
مخاطبان این آیات راه درست را میشناختند.
اما شناخت آنان، آنگونه که باید، به عمل تبدیل نشده بود.
در چنین فضایی، خداوند آنان را با این خطاب فرامیخواند:
«آمِنوا بِاللَّهِ وَرَسولِهِ وَأَنفِقوا مِمّا جَعَلَکُم مُستَخلَفینَ فیهِ» (۷)
به خدا و پیامبرش ایمان آورید و از آنچه شما را جانشینان در آن قرار داده است انفاق کنید.
در نگاه نخست، این تعبیر عجیب به نظر میرسد.
مگر مخاطبان این آیات مؤمن نبودند؟
پس چرا دوباره به ایمان دعوت میشوند؟
به نظر میرسد مقصود آیه صرفاً پذیرش ذهنی یا زبانی ایمان نیست؛ بلکه ایمانی است که در رفتار انسان حضور پیدا کند و در انتخابهای او اثر بگذارد.
به همین دلیل، بلافاصله پس از دعوت به ایمان، از انفاق سخن گفته میشود.
گویی آیه میان ایمان و عمل فاصلهای نمیبیند.
اما نکتهٔ جالبتر، شیوهای است که خدا برای دعوت به انفاق انتخاب کرده است.
خدا نمیگوید:
«از اموال خود انفاق کنید.»
بلکه میفرماید:
«از آنچه شما را جانشینان در آن قرار داده است انفاق کنید.»
این تعبیر، نگاه انسان را به داراییهایش تغییر میدهد.
یادآوری میکند آنچه امروز در اختیار ماست، پیش از ما در اختیار دیگران بوده و پس از ما نیز به دیگران خواهد رسید.
ما مالک دائمی این داراییها نیستیم؛ بلکه مدتی کوتاه امانتدار آنها هستیم.
همین نگاه در آیهٔ بعد نیز تکرار میشود:
«وَما لَکُم ألّا تُنفِقوا فی سَبیلِ اللّهِ وَلِلّهِ میراثُ السَّماواتِ وَالأرضِ؟» (۱۰)
شما را چه شده است که در راه خدا انفاق نمیکنید، درحالیکه میراث آسمانها و زمین برای خداست؟
در اینجا هنوز سخنی از ضعف اراده یا کمبود تلاش نیست.
خدا پیش از آنکه رفتار مؤمنان را تغییر دهد، در حال اصلاح نگاه آنان به زندگی، داراییها و جایگاهشان در این جهان است.
شاید همین نخستین سرنخ مهم این آیات باشد:
پیش از آنکه رفتار انسان تغییر کند، نگاه او به واقعیت باید تغییر کند.
و این دقیقاً مسیری است که در ادامهٔ آیات با وضوح بیشتری آشکار میشود.
بخش دوم. خدا برای ایجاد انگیزه از چه روشی استفاده میکند؟
اگر آیات ابتدایی این بخش از سورهٔ حدید را یکبار دیگر مرور کنیم، نکتهای جالبتوجه به چشم میآید.
خداوند مؤمنان را به انجام یک رفتار مشخص (انفاق) دعوت میکند؛
اما پیش از آنکه از خودِ عمل سخن بگوید، بارها توجه آنان را به نتایج، پیامدها و جایگاه آن عمل جلب مینماید.
در همان آیات نخست میخوانیم:
«فَالَّذینَ آمَنُوا مِنکُم وَأنفَقُوا لَهُم أجرٌ کَبِیرٌ» (۷)
آنان که ایمان آوردند و انفاق کردند، برای آنها پاداشی بزرگ خواهد بود.
چند آیه بعد میفرماید:
«مَن ذَا الَّذِی یُقرِضُ اللّهَ قَرضًا حَسَنًا فَیُضَاعِفَهُ لَهُ؟» (۱۱)
چه کسی است که به خدا قرضی نیکو دهد تا خدا آن را برای او چندبرابر کند؟
سپس مؤمنان را به صحنهای از آینده میبرد:
«یَومَ تَرَی المُؤمِنِینَ وَالمُؤمِناتِ یَسعیٰ نُورُهُم بَینَ أَیدِیهِم» (۱۲)
روزی که نور مردان و زنان مؤمن پیشاپیش آنان در حرکت است.
و بعد از آن، باغهایی را به تصویر میکشد که نهرها در آنها جاری است و مؤمنان برای همیشه در آن باقی خواهند ماند.
در فاصلهٔ چند آیه، خداوند بارهاوبارها از پاداش، نور، بهشت، چندین برابر شدن خوبیها، فضل الهی و کامیابی بزرگ سخن میگوید.
این تکرارها پرسشی را در ذهن ایجاد میکند:
چرا خداوند برای دعوت از مؤمنان به یک عمل مشخص، اینهمه از نتایج مثبت آن سخن میگوید؟
چرا پیش از آنکه بر خودِ عمل تأکید کند، توجه مخاطب را بارها به ارزش و اهمیت آن جلب مینماید؟
برای نزدیکشدن به پاسخ این پرسش، کافی است تجربهای ساده از زندگی خودمان را به یادآوریم.
همهٔ ما کارهای مهمی را در ذهن خود داریم که انجامدادنشان دشوار نیست؛ اما ماهها و گاهی سالها به تعویق میافتند.
در مقابل، گاهی برای انجام کارهای مهم دیگر، ساعتها تلاش میکنیم، وقت میگذاریم و حتی از آسایش خود میگذریم.
تفاوت این دو وضعیت در چیست؟
در بسیاری از موارد، تفاوت اصلی در مقدار توانایی ما نیست.
بلکه در مقدار ارزشی است که در ذهنمان برای آن موضوع قائل شدهایم.
انسان برای چیزی که در نظرش مهم، ارزشمند و مطلوب باشد، انرژی بیشتری صرف میکند.
زمان بیشتری اختصاص میدهد.
و سختیهای مسیر را آسانتر تحمل مینماید.
به همین دلیل به نظر میرسد که خداوند در این آیات، پیش از دعوت مؤمنان به عمل، در حال تقویت ارزش و اهمیت آن در ذهن آنان است.
او بارها توجه مخاطب را به نتایج، آثار و پیامدهای انتخابهایش جلب میکند.
بارها از فضل، پاداش، نور، مغفرت و کامیابی سخن میگوید.
و در کنار آن، تصویری روشن از کوتاهی عمر دنیا و سرانجامِ انتخابهای انسان ارائه میدهد.
گویی این آیات در حال آمادهکردن زمینهای هستند که بر اساس آن، مخاطب بتواند دربارهٔ رفتار خود تصمیمی متفاوت بگیرد.
اما این تمام ماجرا نیست.
در میانهٔ همین آیات، خداوند صحنهای را ترسیم میکند که شاید مهمترین سرنخ برای «فهم ریشهٔ اهمالکاری» در آن نهفته باشد.
صحنهای که در آن منافقان از مؤمنان «درخواست نور» میکنند و پاسخ شگفتانگیزی دریافت مینمایند.
برای فهم دقیقتر این موضوع، باید آیات ۱۳ و ۱۴ سورهٔ حدید را بادقت بیشتری بررسی کنیم.
بخش سوم. منافقان چه چیزی را دیر فهمیدند؟
در پایان آیات قبل، خداوند تصویری از آیندهٔ مؤمنان ترسیم میکند:
«یَومَ تَرَی المُؤمِنینَ وَالمُؤمِناتِ یَسعی نورُهُم بَینَ أَیدیهِم وَبِأَیمانِهِم…»
روزی که نور مردان و زنان مؤمن، پیشاپیش آنان و با توانی که در خیر صرف کردهاند در حرکت است.
سپس بلافاصله صحنه تغییر میکند.
اکنون گروه دیگری وارد تصویر میشوند:
«یَومَ یَقولُ المُنافِقونَ وَالمُنافِقاتُ لِلَّذینَ آمَنُوا انظُرونا نَقتَبِس مِن نورِکُم…»
مردان و زنان منافق به مؤمنان میگویند: به ما مهلت دهید تا از نور شما بهرهای بگیریم.
در اینجا قرآن دو وضعیت متفاوت را در کنار یکدیگر قرار میدهد.
گروهی در روشنایی حرکت میکنند.
و گروهی در تاریکی مانده و خود را نیازمند همان نور میبینند.
نکتهٔ جالب اینجاست که درخواست منافقان، خود حاوی یک اعتراف مهم است.
آنان اکنون ارزش چیزی را میبینند که در طول زندگی برای به دست آوردنش اقدام نکرده بودند.
نور در این صحنه، یک دارایی ارزشمند است.
داراییای که صاحبانش با اطمینان و شادمانی در مسیر خود پیش میروند و دیگران آرزو میکنند کاش سهمی از آن داشتند.
اما پاسخی که دریافت میکنند عجیب است:
«إرجِعوا وَراءَکُم فَالتَمِسوا نوراً»
به پیشینهٔ خود بازگردید و نور را از همانجا به دست آورید.
این پاسخ توجه ما را به نکتهای مهم جلب میکند:
گویی نور؛ محصول مسیری است که انسان پیشتر طی کرده است.
چیزی نیست که در آخر راه و هنگام آشکارشدن نتایج، بتوان آن را از دیگران گرفت.
به همین دلیل، درخواست منافقان به نتیجه نمیرسد.
آنان وقتی به ارزش نور توجه کردهاند که دیگر زمان ساختن آن را ازدستدادهاند.
شاید در همین نقطه بتوان نخستین ارتباط این صحنه را با موضوع اهمالکاری مشاهده کرد.
بسیاری از تصمیمهایی که انسان به تعویق میاندازد، از همین جنس هستند.
ورزش، یادگیری، اصلاح یک عادت، حل یک مسئله، ساختن یک رابطه یا هر اقدام مهم دیگری که نتیجهٔ آن در آینده آشکار میشود.
اغلب ارزش این نتایج برای ما پنهان نیست.
همه میدانیم سلامت بهتر از بیماری است.
دانش بیشتر از نادانی ارزشمندتر است.
رشد مالی از فقر مطلوبتر است.
رابطهٔ سالم از رابطهٔ آسیبدیده نتیجهٔ بهتری دارد.
هرچه در این صحنه بیشتر دقت کنیم، پرسشی جدیتر پیش روی ما قرار میگیرد.
اگر ارزش نور برای این افراد روشن است، پس چه چیزی آنان را از بهدستآوردن آن بازداشته است؟
چرا حقیقتی که اکنون چنین مهم و تعیینکننده به نظر میرسد، پیش از این نتوانسته بود در انتخابهای آنان اثر بگذارد؟
به نظر میرسد ادامهٔ آیات دقیقاً برای پاسخ به همین پرسش نازل شده است.
بخش چهارم. نخستین ریشهٔ اهمالکاری: «خودتان را آشفته کردید»
پس از آنکه منافقان از مؤمنان درخواست نور میکنند، پاسخ عجیبی میشنوند:
«أَلَم نَکُن مَعَکُم؟»
آیا ما با شما نبودیم؟
پاسخ مؤمنان نیز جالبتوجه است:
«بَلَیٰ وَلٰکِنَّکُم فَتَنتُم أنفُسَکُم…»
چرا؛ با ما بودید و بهاندازهٔ ما به هدایت دسترسی داشتید؛ اما خودتان را به فتنه انداختید.
در ادامه، چند علت دیگر نیز بیان میشود؛ اما نکتهٔ قابلتوجه این است که فهرست آسیبها از همین عبارت آغاز میشود:
«فَتَنتُم أَنْفُسَکُم»
گویی خدا پیش از هر چیز میخواهد توجه ما را به یک مشکل درونی جلب کند.
مشکلی که ریشهٔ بسیاری از توقفها، تعللها و عقبافتادنها در آن نهفته است.
برای فهم بهتر این عبارت، باید کمی در معنای «فتنه» تأمل کنیم.
بررسی کاربردهای این واژه نشان میدهد که فتنه به وضعیتی اشاره دارد که در آن آرامش و تعادل انسان به هم میریزد و نوعی آشفتگی، اضطراب و بیقراری درونی شکل میگیرد. (این درسکوتاه را بخوانید)
برایناساس، عبارت «فَتَنتُم أَنفُسَکُم» را میتوان چنین فهمید:
شما خودتان را در معرض آشفتگی قرار دادید.
خودتان آرامش درونی خود را بر هم زدید.
خودتان ذهن و قلبتان را به میدان کشمکشها و پریشانیها تبدیل کردید.
این نکته شاید در نگاه نخست ارتباط مستقیمی با اهمالکاری نداشته باشد.
اما اگر کمی دقیقتر به تجربهٔ زیستهٔ خود نگاه کنیم، تصویر روشنتر میشود.
بارها پیشآمده است که کاری مهم را به تعویق انداختهایم؛ حتی راهِ انجامش را میدانستیم، اما ذهنمان آنقدر شلوغ بوده که توان تصمیمگیری نداشتهایم.
بارها میان نگرانیها، مقایسهها، ترسها، دلخوریها، خیالپردازیها و درگیریهای ذهنی گرفتار شدهایم و در میان این آشفتگیها، همان کار مهمی که باید انجام میشد، در گوشهای از زندگی رها مانده است.
بسیاری از ما تصور میکنیم اهمالکاری از کمبود اراده آغاز میشود.
اما این آیه توجه ما را به «نقطهای پیش از اراده» جلب میکند.
به وضعیت درونی انسان.
به کیفیت ذهن و قلب او.
انسانی که در آشفتگی و اضطراب فرو رفته است، توان تمرکز بر تصمیمهای مهم را از دست میدهد و حتی اگر راه درست را بشناسد، نیروی لازم برای حرکت در خود نمییابد.
اصلیترین داروی درمان این آشفتگی در قرآن، بهیادداشتن و در اتصال ماندن با خدایی است که مهربانی و دانایی و توانایی بینهایت دارد و همواره به ما نزدیک است. (این مقاله را بخوانید)
شاید به همین دلیل باشد که وقتی قرآن شخصیت منافقان را در آیات مختلف توصیف میکند، بارها نشانههایی از همین آشفتگی درونی را به تصویر میکشد:
از یاد خدا فاصله میگیرند.
در شک زندگی میکنند.
میان ایمان و کفر سرگردان ماندهاند.
بیش از آنکه به اصلاح درون خود مشغول باشند، نگران ظاهر خویش و قضاوت دیگران هستند.
بهجای ریشهیابی ضعفهایشان، به توجیه آنها روی میآورند.
و بهجای آنکه با تفکر عمیق به جمعبندی برسند، در رفتوآمد میان تردیدها باقی میمانند.
قرآن برای توصیف این وضعیت، در جایی دیگر از تعبیر «مُذَبذَبین» استفاده میکند.
انسانی که دائماً میان گزینهها، نگرانیها و کششهای مختلف در نوسان است.
نه در یک مسیر مستقر میشود و نه توان حرکت قاطع پیدا میکند.
در چنین وضعیتی، هدایت الهی نیز اثر خود را از دست میدهد.
چون صدای آن در میان هیاهوی درون گم میشود.
از نگاه قرآن، نخستین گام اهمالکاری بسیار زودتر از آن چیزی آغاز میشود که معمولاً تصور میکنیم.
پیش از آنکه انسان کاری را به فردا موکول کند، اغلب آرامش درونی خود را ازدستداده است.
و دقیقاً به همین دلیل است که چند آیه بعد، خدا راه درمان را از جایی دیگر آغاز میکند:
«أَلَم یَأنِ لِلَّذِینَ آمَنُوا أَن تَخشَعَ قُلُوبُهُم لِذِکرِ اللّهِ…؟»
آیا هنوز زمان آن نرسیده است که قلبهای مؤمنان برای یاد خدا نرم و پذیرنده شود؟
اما پیش از رسیدن به آن نقطه، آیه یک ویژگی مهم دیگر از الگوی رفتاری منافقان را بهعنوان مرحلهٔ بعدی بروز اهمالکاری بیان میکند.
بخش پنجم. چه چیزی میان انسان و عمل فاصله ایجاد میکند؟
پس از آنکه مؤمنان ریشهٔ نخست مشکل منافقان را بیان میکنند، به عامل بعدی اشاره میشود:
«وَتَرَبَّصتُم»
منتظر ماندید.
این عبارت در نگاه نخست بسیار ساده به نظر میرسد.
اما شاید یکی از دقیقترین توصیفهای قرآن از رفتار انسانِ اهمالکار در همین یک کلمه نهفته باشد.
این افراد همان کسانی هستند که در کنار مؤمنان زندگی میکردند.
همان آیات را میشنیدند.
همان حقایق را دریافت میکردند.
و همان وعدهها را میدانستند.
مسئله در جای دیگری قرار داشت.
آنان دست روی دست گذاشته و منتظر ماندند.
منتظر چه چیزی؟
آیه توضیح بیشتری نمیدهد.
به این خاطر که دلایل و انگیزههای این منتظر ماندن بسیار متنوع است و هر انسانی نسخهٔ مخصوص خود را دارد.
گاهی انسان منتظر میماند تا شرایط مهیا شود.
گاهی منتظر است تا از حتمی بودن موفقیتش مطمئن گردد.
گاهی منتظر میماند تا ترسش از بین برود.
گاهی منتظر روشنشدن تمام مسیر است.
گاهی منتظر فرصتی مناسبتر.
و گاهی منتظر است تا مسئلهای که باید با آن روبهرو شود، خودبهخود حل شود.
ظاهر این وضعیت آرام است.
اما اگر کمی عمیقتر نگاه کنیم، میبینیم که این انتظار معمولاً از همان آشفتگی درونی تغذیه میشود.
انسانی که تکلیف خود را روشن کرده است، دیر یا زود وارد عمل میشود.
اما انسانی که در میان ترسها، تردیدها، مقایسهها و کشمکشهای درونی گرفتار شده است، بهسختی میتواند تصمیمی قطعی بگیرد.
به همین دلیل، تعلل اغلب نتیجهٔ یک انتخاب آگاهانه نیست.
بیشتر شبیه متوقفشدن رانندهای در یک اتوبان است که درگیری بین مسافرانش باعث توقف او شده.
راه را میبیند.
مقصد را میشناسد.
اما آنقدر دعوای مسافران، ذهنش را آشفته کرده که تا وقتی آرامش را برقرار نکند، نمیتواند راه بیفتد؛ اما برای ایجاد آرامش در داخل ماشین هیچ کاری نمیکند.
جالب اینجاست که انسان در چنین وضعیتی معمولاً احساس نمیکند که از انجام کاردرست فرار میکند.
بلکه برای نرفتن خود، دلایل قابلقبولی پیدا میکند:
به فلان دلیل، الان وقت مناسبی نیست.
حالا بگذار شرایط بهتر شود.
بگذار تکلیف فلان موضوع روشن شود.
بگذار از فلان مسأله خلاص شوم.
و بهاینترتیب، فاصلهای میان دریافت حقیقت و عمل به آن شکل میگیرد.
فاصلهای که در ابتدا شاید بسیار طبیعی به نظر برسد.
اما اگر این طرز فکر بهصورت عادت درآید، کمکم به یک سبک زندگی تبدیل خواهد شد.
به نظر میرسد قرآن نیز دقیقاً همین نقطه را هدف گرفته است.
زیرا بلافاصله پس از «تربصتم» میفرماید:
«وَارتَبتُم»
در شک باقی ماندید.
گویی این انتظارِ طولانی، بهتدریج انسان را وارد مرحلهٔ دیگری میکند؛
مرحلهای که در آن، حتی باورها و یقینهای اولیه نیز شروع به فرسودهشدن میکنند.
بخش ششم. چرا تردیدهای حلنشده خطرناک هستند؟
پس از آنکه قرآن از مرحلهٔ آشفتگی درونی و سپس از معطل ماندن سخن میگوید، به سومین ویژگی این الگوی رفتاری اشاره میکند:
«وَارتَبتُم»
در شک باقی ماندید.
این عبارت نیز مانند بخشهای پیشین، نکتهای ظریف در خود دارد.
در این آیه صحبت از این نیست که آنان یکبار دچار تردید شدند.
واضح است که تردید داشتن بخشی طبیعی از زندگی انسان به شمار میرود.
هر انسانی ممکن است در دورههایی از زندگی خود با پرسشها، ابهامها و تردیدهایی روبهرو شود.
مسئله این است که آنان در آن منزلگاه باقی ماندند.
برای روشنشدن مسئله تلاشی نکردند.
به سراغ درمان آن نرفتند.
و اجازه دادند آن تردیدها به بخشی از شخصیتشان تبدیل شود.
اگر به زندگی خودمان نگاه کنیم، نمونههای فراوانی از این وضعیت را میتوانیم ببینیم.
انسانی میداند که باید کاری را آغاز کند؛ اما مدام با خود میگوید:
اگر موفق نشوم چه؟
اگر اشتباه کرده باشم چه؟
اگر راه بهتری وجود داشته باشد چه؟
اگر شرایط تغییر کند چه؟
اگر نتیجه آن چیزی که انتظار دارم نشود چه؟
در حالت معمول، این پرسشها طبیعی هستند.
زیرا انسان را به تفکر و بررسی بیشتر وامیدارند.
اما وقتی درون انسان گرفتار آشفتگی مداوم باشد، این تردیدها نقش دیگری پیدا میکنند.
بهجای آنکه مقدمهٔ رسیدن به یک تصمیم باشند، به ابزاری برای فرار از تصمیم تبدیل میشوند.
در چنین وضعیتی، ذهن دائماً مشغول است؛ اما پیشرفتی رخ نمیدهد.
فرد احساس میکند در حال فکرکردن است؛ درحالیکه در عمل، در همان نقطهٔ قبلی باقیمانده است.
به نظر میرسد قرآن نیز به همین وضعیت اشاره میکند.
منافقان در این آیات، انسانهایی هستند که درست بهاندازه مؤمنان راههای مناسبی برای شناخت حقیقت در اختیار داشتهاند.
آیات الهی را میشنیدند.
رفتار مؤمنان را میدیدند.
و فرصت اندیشیدن برایشان فراهم بود.
اما بهجای آنکه تکلیف خود را روشن کنند، در «منطقهٔ امنِ تردید» باقی ماندند.
زیرا تا زمانی که انسان تصمیم نهایی را نگرفته است، هنوز میتواند مسئولیت عملنکردن خود را به گردن ابهامها بیندازد.
هنوز میتواند بگوید:
مطمئن نبودم.
هنوز به نتیجه نرسیده بودم.
هنوز داشتم بررسی میکردم.
اما پیامد مهم چنین وضعیتی آن است که هرچه زمان بیشتری بگذرد، فاصلهٔ میان دانستن و عملکردن بیشتر میشود.
و هرچه این فاصله طولانیتر شود، انگیزهٔ حرکت نیز ضعیفتر خواهد شد.
شاید به همین دلیل باشد که قرآن در ادامهٔ این زنجیره، از عامل دیگری سخن میگوید که بسیاری از انسانها را در همین نقطه متوقف نگه میدارد:
«وَغَرَّتکُمُ الأمَانِیُّ»
آرزوها شما را فریب دادند.
گویی پس از آشفتگی، تعلل و تردید، نوبت به پناهگاهی میرسد که انسان در آن احساس میکند بدون عملکردن نیز میتواند از شیرینی موفقیت لذت ببرد.
همان نقطهای که شاید یکی از مهمترین دامهای اهمالکاری در آن شکل میگیرد.
بخش هفتم. وقتی آرزو جای عمل را میگیرد
پس از آنکه قرآن از آشفتگی درونی، معطلی و تردید سخن میگوید، به عامل دیگری اشاره میکند که شاید از همه پنهانتر باشد:
«وَغَرَّتکُمُ الأمَانِیُّ»
آرزوها شما را فریب دادند.
این عبارت بسیار دقیق است.
زیرا از یک سو، آرزو داشتن در ذات خود امری ناپسند نیست.
انسان بدون آرزو، بدون افق، بدون چشمانداز و بدون میل به آینده نمیتواند حرکت کند.
بسیاری از تصمیمهای بزرگ زندگی از همینجا آغاز میشوند که انسان چیزی را در ذهن خود میبیند، آن را میپسندد، به سویش کشیده میشود و برای رسیدن به آن آماده میگردد.
بهتصریح قرآن، پیامبران الهی نیز آرزوهایی داشتهاند و شیطان تلاش مینموده تا آن انگیزههای پاک را با القائات خود منحرف نماید (حج ۵۲)
اما آیه از نوع دیگری از آرزو سخن میگوید؛ آرزویی که بهجای آنکه انسان را به حرکت برساند، او را در یک جا نگه میدارد و ساکن میکند.
گویی ذهن، لذتی را که باید در میدان عمل تجربه کند، در عالم خیال شبیهسازی مینماید و همین شبیهسازی، موقتاً جای لذت اقدام را میگیرد.
انسان چیزی را دوست دارد.
نتیجهاش را هم در ذهن خود میبیند.
از آن لذت میبرد.
خودش را در جایگاه مطلوب تصور میکند.
و همین تصور، برای مدتی احساس رضایت ایجاد میکند.
اما چون این رضایت از دلِ عمل نیامده است، در نهایت چیزی را در واقعیت تغییر نمیدهد.
به همین دلیل، قرآن میگوید آرزوها آنان را فریب دادند؛ آنها را در خوابوخیال نگه داشتند.
یعنی چیزی که میتوانست تنها مقدمهای برای حرکت باشد، بهجای حرکت نشسته است.
اگر کمی به زندگی خودمان نگاه کنیم، این الگو بسیار آشناست.
گاهی سالهاست که میدانیم باید کاری مهم را انجام دهیم؛ اما فقط در ذهن خودمان بارها آن را تجربه کردهایم.
خود را در جایگاهی بعد از کسب موفقیت دیدهایم.
نتیجه را در خیال چشیدهایم.
حس خوبِ رسیدن را پیشاپیش تجربه کردهایم.
و چون این تجربهٔ ذهنی برایمان نوعی رضایت ساخته، دیگر آن فشار لازم برای آغاز عمل را احساس نمیکنیم.
گویی ذهن میگوید: «تو که از قبل به مقصد رسیدهای؛ پس فعلاً حرکت لازم نیست.»
این همان نقطهای است که آرزو میتواند به «یک آرامبخشِ کاذب» تبدیل شود.
آدمی را از رنجِ آغازکردن نجات میدهد؛ اما درمانی برای رنجِ نرسیدن ارائه نمیدهد.
در اینجا به نظر میرسد قرآن یکی از مهمترین سازوکارهای اهمالکاری را آشکار میکند:
بعضی از انسانها کاردرست را به این دلیل عقب نمیاندازند که آن را بد میدانند،
آنها در ذهنشان تصویری مطلوب از آن موفقیت ساختهاند و همین تصویر، جای عمل را گرفته است.
آیا این وضعیت برای ما آشنا نیست؟
چند بار تصمیم گرفتهایم که کاری را شروع کنیم، اما تنها با فکرکردن به آن احساس کردهایم که «انگار تا حدی انجامش دادهایم»؟
چند بار در ذهن خود برنامهای کامل ساختهایم، بارها آن را مرور کردهایم، از آن لذت بردهایم و در نهایت هیچ قدمی برنداشتهایم؟
آیهٔ بعدی دقیقاً همین نقطه را به پایان خود میکشاند:
«حَتّیٰ جاءَ أَمرُ اللّهِ»
تا آنکه فرمان خدا فرارسید.
یعنی فرصت گذشت.
مهلت تمام شد.
و آنچه در ذهن، آرزو و تصویر باقیمانده بود، دیگر به عمل تبدیل نشد.
شاید راز مهم این آیه همین باشد که انسان گاهی چنان در دنیای مطلوبِ خیالی خود ساکن میشود که فرصتِ واقعی را از دست میدهد.
و درست در همین نقطه است که مسئله از یک تعلل ساده فراتر میرود.
زیرا هرچه این ماندن در خیال طولانیتر شود، قلب نیز کمتر آمادهٔ دریافت حقیقت باقی میماند.
بخش هشتم. وقتی مهلت تمام میشود
قرآن بعد از آنکه از فضای آرزوها و توهمهای آرامکننده سخن میگوید، ناگهان تصویر را متوقف میکند و به نقطهای میرسد که دیگر امکان برگشت در آن وجود ندارد:
«حَتّیٰ جاءَ أمرُ اللّهِ»
تا آنکه فرمان خدا فرارسید.
این جملهٔ کوتاه در ادامهٔ مسیر آیات، وزن بسیار سنگینی دارد.
در واقع، همهٔ آن وضعیتهایی که پیش از این شکلگرفته بودند – آشفتگی درون، تعلل، تردید، ماندن در خیال و آرزو و آرامسازی کاذب ذهن – در نهایت به جایی میرسند که دیگر «مهلت» ادامه پیدا نمیکند.
اینجا انسان میماند و نتیجهٔ واقعی انتخابهایش.
تمام آن چیزهایی که قصدش را داشت، هر چه که دربارهاش فکر کرده بود، هیچ میشود و تنها آن چیزی برای انسان باقی میماند که در عمل شکلگرفته است.
اگر این مسیر را بهصورت زنجیرهای دنبال کنیم، ساختار درونی آیه روشنتر میشود:
انسان ابتدا در فضای درونیِ خود دچار اختلال و آشفتگی و فتنه میشود.
سپس به هر بهانهای در وضعیت انتظار میماند و دستبهکار نمیشود.
بعد در تردیدی دائمی ادامه میدهد.
در ادامه، خیالبافی و آرزویی طولانی این وضعیت را نرم و قابلتحمل میکنند.
و در نهایت، لحظهای میرسد که دیگر مهلتی برایش باقی نمانده است.
قرآن نشان میدهد که فاصلهگرفتن از عمل، مرحلهبهمرحله ساخته میشود.
با یک «بعداً» کوچک شروع میشود.
با چند بار تکرار، به عادت تبدیل میشود.
و در نهایت، یک سبک زندگی را شکل میدهد.
مثل دانشآموزی که در جلسه امتحان بهجای نوشتن پاسخ؛ غرق افکار خودش بوده و به ناگاه اعلام میکنند: وقت تمام است؛ برگهها بالا!
در آن لحظهٔ «جاء أمر الله» ناگهان میفهمد انبوهی از کارهای نکرده دارد، اما دیگر نمیتواند چارهای بسازد.
هر کدام از این مراحل، بخشی از همان سازوکار فریب و غفلت است:
«وَغَرَّکُم بِاللَّهِ الْغَرُورُ»
و آن فریبنده شما را دربارهٔ خدا فریب داد.
آن انسان «آشفته ذهن» که به «منتظر ماندن و کاری نکردن» خو گرفته و «در تردیدهایش» دستوپا میزند، با «خیالبافی» بهنوعی سرخوشی میرسد؛
خیالش راحت است که هنوز فرصت باقی است.
هنوز میتواند جبران کند.
به همین دلیل، امید به جبران، بهجای اینکه موتور حرکت باشد، تبدیل به عامل توقف میشود.
کمکم به این باور میرسد که هنوز فرصت فراوانی برای جبران وجود دارد.
در نتیجه، امید به جبران بهجای آنکه او را به حرکت وادارد، به عاملی برای توقف تبدیل میشود.
از این زاویه، اهمالکاری فقط به تعویقانداختن یک کار نیست؛ بلکه نوعی منطق درونی است که انسان را در فاصلهٔ میان «دانستن» و «عملکردن» نگه میدارد، بدون آنکه احساس خطر فوری کند.
اما این منطق تا زمانی دوام دارد که فرصت باقی باشد.
وقتی «أمرُ اللّه» فرامیرسد، این توهم فرومیریزد و انسان با واقعیتی روبهرو میشود که دیگر نمیتواند آن را به آینده موکول کند.
و درست در همین نقطه است که پرسش بعدی آیه معنا پیدا میکند:
«أَلَم یَأنِ لِلَّذینَ آمَنوا…»
آیا هنوز زمان آن نرسیده است؟
گویی قرآن پیش از آنکه فرصت از دست برود، انسان را به بیدارشدن فرامیخواند.
بخش نهم. آخرین مانع میان دانستن و عملکردن
پس از آنکه قرآن زنجیرهٔ اهمالکاری را تا پایان مسیر دنبال میکند، ناگهان نگاه را از رفتارها برمیدارد و به سرچشمهٔ آنها میرسد:
«ألَم یَأْنِ لِلَّذِینَ آمَنُوا أن تَخشَعَ قُلُوبُهُم لِذِکرِ اللّهِ…؟»
آیا هنوز زمان آن نرسیده است که قلبهای مؤمنان در برابر یاد خدا نرم و اثرپذیر شوند؟
این پرسش، هم خطر را یادآوری میکند؛ و هم دعوتی روشن و زنده است.
گویی قرآن میگوید: اگر انسان مدتی طولانی در آشفتگی، تعلل، تردید و خیالپردازی بماند، کمکم قلبش از اثرپذیری دور میشود.
دیگر یاد خدا مثل قبل در او نمینشیند. دیگر حقیقت را با همان حساسیت نخستین دریافت نمیکند.
و چیزی که روزی میتوانست او را به حرکت بیاورد، به امری عادی و بیاثر تبدیل میشود.
اکنون قرآن به ما نشان میدهد که ریشهٔ همهٔ این مراحل در کجاست:
در قلبی که دیگر مانند گذشته از حقیقت اثر نمیپذیرد.
به همین دلیل، راه درمان نیز از همین نقطه آغاز میشود.
روش درمانی قرآن، نه از طریق «فشارآوردن بیشتر به خود» و نه با «سرزنشکردن خویش» است.
روش قرآن برای درمان این تعلل و اهمالکاری را میتوان در این جمله خلاصه کرد:
زنده کردن دوبارهٔ آن بخش از وجود انسان که باید حقیقت را ببیند، بپذیرد و به حرکت تبدیل کند (معنای خشوع را در این مقاله بخوانید)
سپس قرآن مؤمنان را به تجربهای تاریخی توجه میدهد:
«وَلَا یَکُونُوا کَالَّذِینَ أُوتُوا الْکِتَابَ مِنْ قَبْلُ…»
مانند کسانی نباشید که پیش از این کتاب آسمانی دریافت کردند.
و علت سقوط آنان را چنین بیان میکند:
«فَطَالَ عَلَیهِمُ الأمَدُ فَقَسَت قُلُوبُهُم»
آنها گمان کردند هنوز فرصت زیادی دارند، پس قلبهایشان سخت شد.
این آیه نکتهای بسیار مهم را آشکار میکند.
قساوت قلب معمولاً یک اتفاق ناگهانی نیست.
همانگونه که اهمالکاری یکباره شکل نمیگیرد.
هر دو حاصل تکرارهای کوچک و تصمیمهای به تعویق افتادهاند.
هر بار که انسان حقیقتی را میبیند؛ اما به آن پاسخ نمیدهد، اندکی از حساسیت خود را از دست میدهد.
و اگر این روند ادامه پیدا کند، کمکم فاصلهای میان او و حقیقت شکل میگیرد.
اما قرآن در همین نقطه متوقف نمیشود.
بلافاصله پس از این هشدار میفرماید:
«اعلَمُوا أنَّ اللّهَ یُحیی الأرضَ بَعدَ مَوتِهَا»
بدانید که خدا همواره زمین را پس از مرگش زنده میکند.
گویی خدا میخواهد بگوید همانطور که زمینِ خشک و بیجان دوباره جان میگیرد، قلب انسان نیز میتواند دوباره زنده شود.
حتی اگر مدتها در غفلت، تعلل و بیتحرکی مانده باشد.
از همینجا میتوان نکتهٔ مهم دیگری را نیز در این آیات مشاهده کرد.
اگر در این آیات؛ فقط عنصر هشدار و ترس و «رنج» را ببینیم، تصویر ناقص میشود.
زیرا در همین آیات، به طور مداوم یک موتور دیگر به نام «لذت» نیز فعال است:
در سراسر این بخش از سوره، در کنار بیان پیامدهای تعلل، بارها زیباییِ حرکت را نیز به تصویر میکشد.
به همین دلیل در همین سوره، بارها از چیزهایی سخن میگوید که برای نفس انسان شیرین و جذاب هستند:
«لَهُم أجرٌ کَبِیرٌ» : پاداشی بزرگ برای آنان است
«یُضَاعَفُ لَهُم»
چندین برابر شدن خوبیها«لَهُم نُورُهُم»
نوری که در انسان متولد میشود و ماندگار است«جَنَّاتٌ تَجرِی مِن تَحتِهَا الأَنهَارُ»
باغهایی پر سایه که نهرها در زیرشان جاریست«مَن ذَا الَّذِی یُقرِضُ اللّهَ قَرضًا حَسَناً»
کیست که به خدا قرضی نیکو دهد؟«یَسعَیٰ نُورُهُم بَینَ أیدِیهِم»
نورشان پیشاپیش آنان در حرکت است.«فَوزٌ عَظِیمٌ»
این همان کامیابی بزرگ است.«مَغفِرَةٍ مِن رَبِّکُم»
بهسوی آمرزش پروردگارتان بشتابید.«وَجَنَّةٍ عَرضُهَا کَعَرضِ السَّمَاءِ وَالأرضِ»
و بهشتی که پهنای آن به گستردگی آسمان و زمین است.
اینها فقط وعده نیستند.
اینها دارند یک حقیقت را در دل انسان زنده میکنند:
کاردرست، فقط یک تکلیف سخت نیست؛ یک مسیر روشن و پربرکت هم هست.
به همین دلیل، آیهٔ «أَلَم یَأنِ…» را میتوان نقطهٔ بازگشت این مسیر دانست.
لحظهای که انسان هنوز فرصت دارد.
هنوز میتواند از آشفتگی فاصله بگیرد.
هنوز میتواند تردیدهایش را حل کند.
هنوز میتواند از دنیای آرزوها بیرون بیاید.
و دوباره به حقیقتی پاسخ دهد که مدتها آن را میدانسته است.
جمعبندی: قرآن چگونه فاصلهٔ میان دانستن و عملکردن را کم میکند؟
اگر آیات ۷ تا ۲۱ سورهٔ حدید را در کنار هم بگذاریم، یک تصویر روشن به دست میآید. در این آیات، یک «مدل منسجم از رفتار انسان» را کشف میکنیم که از لحظهٔ شناخت آغاز میشود و تا لحظهٔ تصمیم نهایی و شکلگیری شخصیت امتداد پیدا میکند
خداوند در این بخش از سوره، مؤمنان را فقط به یک رفتار خاص دعوت نمیکند؛ بلکه در حال بازسازیِ نگاه آنان به زندگی است.
از یک سو، بارها از پاداش، نور، مغفرت، فضل، بهشت و کامیابی بزرگ سخن میگوید.
ازسویدیگر، با صحنهٔ منافقان نشان میدهد که تأخیر، تعلل، تردید و آرزوهای بیعمل چگونه انسان را از نورِ عمل محروم میکند.
در این میان، عبارت کلیدیِ آیهٔ ۱۴ روشن میشود:
«فَتَنتُم أَنفُسَکُم»
شما خودتان را درگیر آشفتگی کردید.
یعنی ریشهٔ مسئله، پیش از آنکه در ضعفِ یک رفتار بیرونی باشد، از «بههمریختگیِ درون» آغاز میشود.
وقتی درون انسان آشفته شد، نوبت به «تربُّص» میرسد؛ یعنی ماندن در انتظاری منفعل.
بعد «إرتیاب» میآید؛ یعنی خو کردن به زندگی همراه با تردیدهایی که تصمیم را فرسوده میکنند.
سپس «أمانی» وارد میشوند؛ خیالبافیهایی که بهجای حرکت، آرامشِ کاذب میسازند.
و سرانجام، فرصت تمام میشود.
اما قرآن در اینجا فقط رنجِ تأخیر را نشان نمیدهد؛ لذتِ عمل را نیز بهصورت مکرر در برابر چشم انسان میگذارد.
«أجرٌ کبیر»
«یُضاعَفُ لَهُم»
«نورُهُم»
«فوزٌ عظیم»
«مغفرة»
«جنة»
همهٔ اینها برای آن است که کاردرست، در ذهن انسان؛ ارزشمند، روشن و شایستهٔ حرکت به نظر برسد.
پس در این آیات، خدا همزمان دو کار انجام میدهد:
هزینهٔ سنگین تعلل را آشکار میکند.
و ارزشِ والای اقدام را بالا میبرد.
از همینجا میتوان فهمید که اهمالکاری، محصول ضعف اراده نیست؛ بلکه نتیجهٔ جابهجاشدن اولویتها در ذهن انسان است.
کاردرست زمانی عقب میافتد که چیزی دیگر در درون ما مهمتر از آن شده باشد.
و قرآن برای اصلاح همین نقطه، افق جاودانگی، کوتاهی فرصت، زیباییِ نور، و عظمتِ پاداش را پیش چشم ما میگذارد.
شاید به همین دلیل است که در پایان این بخش، خطاب میآید:
«أَلَمْ یَأْنِ لِلَّذِینَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ…»
آیا وقت آن نرسیده است که قلبهای مؤمنین نرم و اثرپذیر شوند؟
زیرا تا قلب نرم نشود، حقیقت در آن اثر نمیکند.
و تا حقیقت اثر نکند، دانستن به عمل تبدیل نمیشود.
از این زاویه، پیام اصلی سورهٔ حدید برای مسئلهٔ اهمالکاری این است:
انسان وقتی بهدرستی حرکت میکند که قلبش هنوز زنده، پذیرنده و حساس به حق باقیمانده باشد؛ و وقتی از حرکت بازمیماند که در ناآرامی، انتظار، تردید و خیالبافی، آرامآرام از نور فاصله گرفته باشد.
شاید عمیقترین نکتهای که در این آیات دیده میشود، این باشد که مسئلهٔ اصلی فقط انجامشدن یا انجام نشدن یک کار نیست.
هر تصمیمی که میگیریم، هر ترسی که به آن تن میدهیم، هر مسئولیتی که میپذیریم یا از آن فرار میکنیم، تنها منجر به یک نتیجهٔ بیرونی محدود نمیشود؛ بلکه بخشی از شخصیت ما را نیز میسازد.
از همین رو، نوری که قرآن از آن سخن میگوید را میتوان چیزی فراتر از یک پاداش دانست.
نور، حاصلِ انتخابهایی است که انسان در طول زندگی خود انجام داده است.
هر بار که از روی ایمان، امید، شجاعت و اعتماد به خدا قدمی برمیداریم، چیزی به این نور افزوده میشود.
و هر بار که در ترس، تعلل، تردید و آرزوهای بیعمل باقی میمانیم، بخشی از آن را کمرنگتر میکنیم.
در این نگاه، زندگی فقط میدان انجام کارها نیست؛ کارگاهی است که در آن، انسان شخصیت ابدی خود را میسازد.
شاید به همین دلیل باشد که منافقان در آن صحنه از مؤمنان درخواست نور میکنند؛ زیرا ناگهان میبینند چیزی که در تمام عمر ساختهاند، همان چیزی است که اکنون با خود دارند.
با این دیدگاه؛ بهجای پرسش «چرا تنبلی میکنیم» بهتر است که این پرسش را جایگزین کنیم:
در ذهن ما چه چیزی آنقدر بزرگ شده است که کاردرست را کوچکتر از آن دیدهایم؟
تمرینهایی برای بهکارگیری این دیدگاه قرآن
برای اینکه این دیدگاه نورانی را به عمل نزدیک کنیم؛ در پایان مقاله تمرینهایی را برای بهکاربردن این دانستهها پیشنهاد میکنم:
تمرین اول: تولد دوباره
قرآن در آیه ۴۲ سورهٔ زمر بهصراحت اعلام نموده که ماهیت خواب و مرگ انسان بسیار به هم نزدیک است. چه در هنگام خواب و چه در هنگام مرگ؛ جان انسان توسط خدا گرفته میشود. اما در پس از خواب، خداوند جان انسانها را به این دنیا باز میفرستد. (برای درک بهتر این مقاله را بخوانید)
در ابتدای هر روز و بلافاصله پس از بیداری از خواب؛ این حقیقت را به یاد خودتان بیاورید و با خودتان تکرار کنید که:
«خدایا از تو سپاسگزارم که یکعمر دوباره را به من هدیه دادی و مرا به این بدن بازگرداندی تا بتوانم این صفحهٔ عمر جدید را با رفتار و افکار نورانی به زیبایی نقاشی کنم و شخصیت بهتری از خودم بسازم.»
سپس تلاش کنید که بازهٔ زمانی بیداری خود را «یکزمان محدود» ببینید. زمانی که با خواب (مرگی کوچک) تمام میشود.
شاید در روزهای ابتدایی نیاز باشد که با نوشتن یک یادداشت و چسباندن آن در کنار تختتان این حقیقت را به خود یادآوری کنید.
مثلاً بنویسید: به زندگی خوش آمدی؛ تولدت مبارک
ممکن است احساسات مختلفی را هنگام انجام تمرین تجربه کنید که زیاد خوشایندتان نباشد؛ اما آن را رها نکنید.
آن را ادامه دهید تا هر روز حقیقت انکارناپذیر «محدودیت زمانی» خودتان را از یاد نبرید.
این تمرین میتواند نگاه شما به بسیاری از تصمیمها و رفتارهای روزمره را تغییر دهد.
تمرین دوم: ساخت شخصیت نورانی
مهمترین کاری را که به تعویق انداختهای در نظر بگیر و خوب در موردش فکر کن. سپس این سؤالات را بنویس و به آنها پاسخ بده:
۱- وقتی میخواهی این کار را شروع کنی، دقیقاً چه چیزی درونت فعال میشود که باعث میشود آن را عقب بیندازی؟
چند دقیقه به آخرین باری فکر کن که خواستی این کار را انجام دهی؛ اما انجامش ندادی.
آن لحظه چه احساسی داشتی؟
از چه چیزی میترسیدی؟
چه نگرانی یا فکری در ذهنت پررنگ شد؟
اولین جملهای که ذهنت به تو گفت چه بود؟
فقط یک یا دو مورد را بنویس.
۲- هر بار که این کار را عقب میاندازی، احتمالاً ذهنت چیزی پیدا میکند که باعث شود کمتر ناراحت شوی.
از خودت بپرس:
وقتی این کار را انجام نمیدهم، معمولاً بهجای آن سراغ چه چیزی میروم؟
چه چیزی باعث میشود احساس کنم فعلاً مسئله آنقدرها هم مهم نیست؟
چه جملههایی برای توجیه عقب انداختن آن در ذهنم تکرار میشود؟
نمونهها:
هنوز وقت هست.
فعلاً شرایط مناسب نیست.
بعداً بهتر انجامش میدهم.
فعلاً باید روی چیز مهمتری تمرکز کنم.
آنقدرها هم ضروری نیست.
اکنون چند مورد از توجیههایی را که بیشتر در ذهن خودت تکرار میشوند، بنویس.
۳- فرض کن این تصمیم را صدبار دیگر نیز به همین شکل تکرار کنی.
در پایان، چه انسانی از تو ساخته خواهد شد؟
اگر این کار را انجام دهی چه ویژگیهایی در تو قویتر میشوند؟
شجاعت؟
انضباط؟
امید؟
اعتماد به خدا؟
مسئولیتپذیری؟
و اگر آن را انجام ندهی چه ویژگیهایی در تو رشد میکنند؟
ترس؟
فرار؟
توجیه؟
وابستگی؟
تعلل؟
سپس دو ستون تهیه کن:
«اگر انجامش بدهم»
«اگر انجامش ندهم»
و فقط نتایج بیرونی را ننویس.
بنویس که هر مسیر، چه انسانی از تو خواهد ساخت.
مطالب مرتبط
هدف این مقاله ارائهٔ برداشت قابلفهم، کاربردی و مفید برای زندگی روزمره شماست. با این حال، همواره پذیرای نقد و نظر خوانندگان هستم و شما میتوانید بازخورد و برداشت خود را با من در میان بگذارید.
1 دیدگاه
اولین کسی باشید که در مورد این مطلب اظهار نظر می کند.
دیدگاهتان را بنویسید لغو پاسخ
برای نوشتن دیدگاه باید وارد بشوید.
برادر گرامی و حقیقت جوی عزیز
با اینکه هم در کشور قرآنی زیستم و هم خانواده و تحصیلات مذهبی داشتم و بارها قرآن رو به عنوان کتاب راهنمای زندگی برام معرفی کردن هرگز قرآن رو کاربردی ندیده بودم ولی با آشنایی با دیدگاه شما و جنبهای که از اون به دنیای قرآن وارد شدید قرآن رو قلباً راهنما و کاربردی دیدم و به همین دلیل واقعا برای کاری که میکنید و زحمتی که میکشید ارزش زیادی قائلم و از شما سپاسگزارم.
در مطلب اهمال کاری از دیدگاه قرآن چون خودم کاملا درگیر این موضوع بودم با فرایند ذهنی اهمال کاملا آشنا هستم و این مطابقت دقیق که قرآن بیان کرده من رو به شگفتی واداشت. مطلبی در روانشناسی رو چندی پیش میخوندم که سطحی ولی به درستی تمام این مراحل اهمال رو به عنوان (overthinking) در ذهن انسان نامگذاری کرده بود و به عنوان راه حل (عمل کردن به تصمیم زیر ۵ ثانیه) رو ارائه کرده بود که راه حل مناسب ولی کاملا ناقص هست چون نمیشه واقعا همه تصمیمات رو ظرف ۵ ثانیه عملی کرد ولی راه حل قرآن برای نجات از اهمال کاری خیلی دقیق هر لحظه موتور انگیزه رو روشن و فعال نگهمیداره و کمک میکنه اجرای هر تصمیمی هرچقدر هم که طولانی و زمانبر باشه از انگیزه آدم کاسته نشه و آدم با همون قدرت انگیزه که در ابتدا شروع میکنه در طول مسیر هم با همون انرژی ادامه بده. خودم سعی میکنم با زنده نگهداشتن امید به فضل و یاری خدا از اهمال کاری نجات پیدا کنم.
خدا رو شاکر هستم که من رو در مسیر شناخت و فهم و عمل به هدایتش قرار داده و عمل به هدایتش رو در دلم ارزشمند قرار داده و از شما به خاطر ارائه این مطالب که در نتیجه تفکر عمیق در آیات قرآن هست سپاسگزارم
ممکنه خیلی از مخاطبین ندونن چطور به این نتایج میرسید ولی بخشی از شب زندهداریها و تلاشهاتون برای تعمق در مفاهیم قرآن رو دیدم و از الله یکتای توانا براتون دستاورد مضاعف و برکت و فراوانی روز افزون همونطور که سنت الهی هست میخوام