جستجو برای:

داستان تولد «حقایقی از قرآن»

داستان تولد «حقایقی از قرآن»

قلم روی نوشته‌های دست‌نویس؛ نمادی از اهمیت نوشتن در قرآن

چه شد که این روایت را نوشتم؟


چند هفته پیش، در روزهای جنگ،خدا به من و خانواده‌ام عمری دوباره داد.

یکی از آن لحظه‌ها را هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم.

ساختمان مجاور ما هدف چند موشک قرار گرفت. همان چند دقیقه برای اینکه آدم زندگی‌اش را از نو ببیند، کافی است.

وقتی کمی از آن التهاب فاصله گرفتم، متوجه شدم اثری روی اولویت‌هایم گذاشته است. 

یک سؤال مدام در ذهنم تکرار می‌شد:

اگر همان لحظه، فرصت زندگی من تمام شده بود، بزرگ‌ترین حسرت من چه بود؟ و جوابش را همان لحظه می‌دانستم.

من نه کار ناتمامی در زندگی شخصی دارم و نه حسرت آرزوهایی را می‌خورم که هنوز به آنها نرسیده‌ام.

سال‌هاست که تقریباً هر روز، با قرآن زندگی می‌کنم، اما تصمیم من در زندگی چیز دیگری بود.

اگر بخواهم صادقانه بگویم، هنوز هم احساس می‌کنم بیشتر از اینکه من این راه را انتخاب کرده باشم، این راه، آرام‌آرام مرا با خودش برده است.

در تمام این سال‌ها، هرچه بیشتر با قرآن مأنوس شدم، بیشتر احساس کردم با خدایی روبه‌رو هستم که قبلاً آن‌طور که باید او را نمی‌شناختم.

بارها پیش آمده که ساعت‌ها با یک آیه زندگی کرده‌ام و ناگهان احساس کرده‌ام پنجره تازه‌ای به رویم باز شده؛ پنجره‌ای از یک مفهوم قرآنی که نگاهم را به خدا، به انسان و به زندگی تغییر می‌دهد.

شیرینی این تجربه، مرا رها نکرد.

هر بار که چیزی می‌فهمیدم، تشنه‌تر می‌شدم که بیشتر بفهمم.

اگر کسی از من بپرسد این همه سال دنبال چه بودی، پاسخ من این جمله است:

دنبال این بودم که خدا را از دریچه‌ای که خود قرآن نشان می‌دهد، بهتر بشناسم.

و هر بار که این شناخت عمیق‌تر می‌شد، زندگی من هم آرام‌آرام رنگ دیگری پیدا می‌کرد.

همین اشتیاق، بی‌آنکه از قبل برایش برنامه‌ای داشته باشم، کم‌کم به گفتگو با دوستان، بعد به جلسات روزانه تفکر در قرآن، و بعد به سال‌ها آموزش، پژوهش و تولید محتوا تبدیل شد.

حسرت واقعی من چیست؟

اینکه بخش بزرگی از حاصل این مسیر، هنوز فقط در حد ظرفیتی محدود منتشر شده.

این فکر، از آن شب تا امروز، رهایم نکرده است.

به عقب که برمی‌گردم، می‌بینم این مسیر اصلاً قرار نبود به اینجا برسد.


من هیچ‌وقت ننشستم که برای خودم برنامه‌ای بنویسم تا مثلاً یک روز، هزار ساعت فایل صوتی، ده‌ها مقاله و بررسی یا دوره‌های آموزشی داشته باشم.

همه‌چیز از علاقه‌ای ساده شروع شد؛ و هرچه جلوتر رفتم، عمیق‌تر درکش کردم.

از نوجوانی، دیوانهٔ زبان عربی بودم و هرچه عربی‌ام بهتر می‌شد، احساس می‌کردم قرآن را هم جور دیگری می‌شنوم.

با گذشت زمان، سال‌ها مطالعه کردم، در کشورهای عربی زندگی و تجارت کردم، با علاقه به شناخت انسان، مطالعات روان‌شناسی را شروع کردم و تجربه‌های مختلف زندگی، هر کدام چیزی به نگاهم اضافه کردند.

اما جالب این بود که هیچ‌کدام مرا از قرآن دور نکرد.

برعکس، هرچه بیشتر می‌آموختم، بیشتر احساس می‌کردم دوباره باید به قرآن برگردم.

سال‌هاست قرآنِ شخصی من، شکلی متفاوت به خود گرفته.

قرآن شخصی محمد آقاموسی طهرانی همراه با یادداشت‌های پژوهشی و بررسی واژه‌ها و ارتباط آیات

کنار هر صفحه آن برگه‌ای گذاشته‌ام و یادداشت‌هایی نوشته‌ام که حاصل ساعت‌ها تأمل، بررسی واژه‌ها و ارتباط آیات با یکدیگر است. 

این یادداشت‌ها هنوز هم کامل‌تر می‌شوند و بسیاری از مقاله‌ها و درس‌های امروز، از دل همان نوشته‌ها متولد شده‌اند.

امروز این یادداشت‌ها چند جلد قرآن را در بر گرفته‌اند.

بارها پیش می‌آمد که مطلب ارزشمندی در یک کتاب یا یک تجربه انسانی توجهم را جلب می‌کرد.

همان لحظه آیه‌ای در ذهنم روشن می‌شد و با خودم می‌گفتم: «این موضوع را قرآن چقدر عمیق‌تر نشان داده است!»

این نگاه، سال‌ها همراه من ماند و خیلی وقت‌ها با شوق سراغ آیات می‌رفتم، فقط برای اینکه ببینم خدا این موضوع را چگونه دیده است.

و بارها با شگفتی می‌دیدم که قرآن، همان مسئله را در سطحی عمیق شرح داده که ذهن من هنوز به آن نرسیده بود.

همین تجربه‌های شیرین، نگذاشت این مسیر برایم تکراری شود.

هنوز هم بعد از این همه سال، وقتی به آیه‌ای می‌رسم که ناگهان افق تازه‌ای را باز می‌کند، همان شوق سال‌های اول را احساس می‌کنم.

برای من با روحیهٔ برون‌گرایی که دارم، پنهان کردن این اشتیاق، محال بود.

به همین دلیل بود که کم‌کم اطرافیانم هم در این مسیر با من همراه شدند.  اول، فقط در حد گفتگوهایی دوستانه.

بعد، تعداد سؤال‌ها بیشتر شد.

کم‌کم جلسات کوچکی شکل گرفت.

جلساتی که قرار نبود ادامه پیدا کند، اما نزدیک به سه سال ادامه یافت.

تقریباً هر روز، کنار هم قرآن می‌خواندیم، فکر می‌کردیم، سؤال می‌پرسیدیم و دوباره به خود آیات برمی‌گشتیم.

در پایان هر سال، از دوستان می‌خواستم که یک سؤال را پاسخ بدهند:

«در این مدت، قرآن در زندگی شما چه تغییری ایجاد کرده است؟»

و پاسخ‌ها برایم شگفت‌انگیز بود.

آنها از آرامشی می‌گفتند که سال‌ها به دنبالش بوده‌اند.

از امیدی همیشگی که در برابر مشکلات پیدا کرده بودند.

بارها دیدم که یکی از آنها جرأت کرده کاری را شروع کند که همیشه از آن واهمه داشته.

بعضی‌ها می‌گفتند: حالا اگر اتفاقی مطابق میلشان پیش نمی‌رود، مثل گذشته به‌هم‌نمی‌ریزند و زودتر می‌توانند دوباره مسیرشان را پیدا کنند.

بارها دیدم که یکی از آنها جرأت کرده کاری را شروع کند که همیشه از آن واهمه داشته.

بعضی‌ها می‌گفتند: حالا اگر اتفاقی مطابق میلشان پیش نمی‌رود، مثل گذشته به‌هم‌نمی‌ریزند و زودتر می‌توانند دوباره مسیرشان را پیدا کنند.

وقتهایی بود که هنگام سفر، ماشین را کنار جاده نگه می‌داشتند تا جلسه را از دست ندهند.

یا پشت در اتاق عمل و در حال انتظار برای جراحی فرزندشان در جلسه شرکت می‌کردند.

آن روزها شاید این صحنه‌ها برایم عادی شده بود.

اما امروز که به آنها فکر می‌کنم، می‌بینم ارزش واقعی که در این سال‌ها خلق شده، همان تغییرهای کوچکی است که آرام‌آرام در زندگی انسان‌ها شکل گرفت.

به همین خاطر است که امروز احساس می‌کنم این مسیر، هنوز در آغاز راه خودش قرار دارد.

از آن شب، نگاه من به این سال‌ها عوض شد.

قبلاً هم می‌دانستم آنچه در این مدت شکل گرفته، ارزشمند است؛ اما بیشتر به چشم «حاصل چند سال پژوهش و آموزش» به آن نگاه می‌کردم.

امروز هر بار که به آنها برمی‌گردم، احساس می‌کنم خدا چیز بسیار بزرگ‌تری از آنچه خودم تصور می‌کردم، در این سال‌ها شکل داده است.

طی این سال‌ها، به لطف خدا بیش از هزار و صد ساعت از جلسات روزانه تفکر در قرآن، یادداشت‌ها، مقالات، دوره‌ها و گفتگوهای آموزشی به وجود آمده است.

هنوز هم تقریباً هر روز بخشی از آنها را مثل یک درس تازه گوش می‌کنم تا روح خودم را تغذیه کرده باشم.

 اما بارها پیش آمده که وسط شنیدن یک جلسه قدیمی، ناگهان ارتباط تازه‌ای بین چند آیه برایم روشن شده یا سؤال جدیدی در ذهنم شکل گرفته که بعدها به یک مقاله یا یک پژوهش مستقل تبدیل شده است.

برای همین، با گذشت زمان، دیگر نمی‌توانم این مجموعه را صرفاً یک آرشیو صوتی بدانم.


گاهی با خودم فکر می‌کنم شاید چند سال بعد، جوانی که هیچ‌وقت فرصت حضور در این جلسات را نداشته، در راه دانشگاه، فقط با شنیدن چند دقیقه از یک پادکست، پاسخی را پیدا کند که سال‌ها ذهنش را مشغول کرده بود.

شاید کسی با دیدن یک ویدئوی کوتاه، نگاهش به خدا عوض شود.

شاید مقاله‌ای، ذهن کسی را از یک مشکل چند ساله آزاد کند.

و شاید کتابی که روزی از دل همین جلسات و نوشته‌ها بیرون می‌آید، همان آرامشی را به مخاطب هدیه بدهد که سال‌ها پیش، خودم برای اولین بار در کنار قرآن چشیدم.

هر بار که این فکرها در ذهنم زنده می‌شود، بیشتر از قبل می‌بینم که این راه، دیگر فقط به من مربوط نیست.

سال‌ها لطف خدا بود که چنین گنجینه‌ای، آرام‌آرام و بی‌سروصدا شکل گرفت.

حالا هم دلم می‌خواهد تا جایی که خودش توفیق می‌دهد، این سرمایه به دست آدم‌های بیشتری برسد.


چون بارها دیده‌ام که وقتی انسان، خدا را آن‌گونه که قرآن معرفی می‌کند می‌شناسد، زنجیرهٔ تغییراتش آغاز می‌شود:

نگاهش به خودش تغییر می‌کند.

آرامشش در دل سختی‌ها بیشتر می‌شود.

با امید بیشتری مسیرش را ادامه می‌دهد.

و کم‌کم، دنیا را از پنجره دیگری می‌بیند.


همین فکر باعث شد این نوشته را برای چند نفر از کسانی بفرستم که سال‌ها همراه این مسیر بوده‌اند و نگاهشان برایم ارزشمند است.

تجربه این سال‌ها به من یاد داده است؛ خیلی از اتفاق‌های خوب این مسیر، زمانی شروع می‌شود که دغدغه صادقانه‌ام را با بندگان خوب خدا در میان گذاشته‌ام.

و بعد، خدا ادامه راه را از جایی باز کرده که هیچ‌کداممان انتظارش را نداشتیم.

برای همین، این بار هم فقط می‌خواهم شما را در این دغدغه شریک کنم.

اگر هنگام خواندن این سطرها، فکری به ذهنتان رسید، اگر احساس کردید کسی را می‌شناسید که دلش با چنین راهی همراه است، یا اگر حس کردید خودتان می‌توانید گامی در ادامه این مسیر بردارید، خوشحال می‌شوم با هم درباره‌اش فکر کنیم.

شاید سال‌ها بعد، وقتی به عقب نگاه کنیم، آغاز فصل تازه این راه، همین گفت‌وگوی ساده‌ای بوده باشد که امروز بین ما شکل گرفت.

در پناه خدا باشید
محمد طهرانی


مطالب مرتبط:

دیدگاهتان را بنویسید