خدا هزار برابر بیشتر از دایی علی دوستم دارد
خدا هزار برابر بیشتر از دایی علی دوستم دارد

من یک «دایی علی» داشتم که سال ۶۴ توی جنگ آسمانی شد.
عجیب دوستش داشتم؛ خیلی بیشتر از داییهای دیگرم. از همان سالهای کودکی، وقتی به من میرسید، انگار دنیایم عوض میشد.
من را به جاهایی میبرد که هیچوقت با پدر و مادرم نرفته بودم و برایم چیزهایی میخرید که آن روزها دست هیچ بچهای ندیده بودم؛ بهترین اسباببازیها، شیرینیها، شکلاتها و لباسها.
حتی نماز جمعه رفتن با او فرق میکرد. حتماً من را روی جلوترین صندلی در طبقهٔ دوم اتوبوس دوطبقه مینشاند. با هم میخندیدیم و از چیزهایی ذوق میکردیم که شاید برای دیگران عادی بود؛ مثل وقتی که شاخههای درختان به شیشهٔ جلوی اتوبوس میخوردند.
آخر برنامه هم معمولاً یک همبرگر در خیابان دانشگاه و یک نوشابهٔ «جرعه» در انتظارمان بود.
حتی اگر کاری را دوست نداشتم، وقتی دایی علی میگفت «بیا بریم»، با خیال راحت قبول میکردم. مطمئن بودم هر جا که برویم، خوش خواهد گذشت.
مثلاً واکسن زدن برای من یک کابوس بود. اما اگر دایی علی میآمد، همه چیز فرق میکرد.
میگفت: «بیا بریم واکسن بزنیم، بستنی هم میخوریم.»
من هم با شوق لباس میپوشیدم و راه میافتادم. الکی که نبود؛ دایی علی گفته بود.
وقتی زمستان سال ۶۴ از پیشم رفت، سالها نمیتوانستم باور کنم. خودم تابوتش را دیده بودم و در مراسم خاکسپاریاش حضور داشتم، اما باز هم ته دلم منتظر بودم زنگ بزند و بیاید دنبالم.
هیچوقت با او بد نمیگذشت.
امروز صبح که با خدا حرف میزدم، ناگهان همهٔ این خاطرات در ذهنم زنده شد.
با خودم فکر کردم اگر واژهٔ «ارحمالراحمین» را بخواهم برای خودم معنا کنم، شاید اینگونه بگویم:
خدا هزار برابر بیشتر از دایی علی دوستم دارد.
وقتی اینطور به موضوع نگاه میکنم، مهربانی خدا برایم قابل فهمتر میشود.
اگر زمانی که دستم در دست دایی علی بود، مطمئن بودم که اتفاقهای خوبی در انتظارم است، چرا نتوانم به خدایی که مهربانترینِ مهربانان است اعتماد کنم؟
کاش بتوانم به اندازهٔ دایی علی به خدا اعتماد کنم و دستم را از دستش نکشم.
با خدا که باشی، هیچ وقت بهت بد نمیگذره.
دیدگاهتان را بنویسید لغو پاسخ
برای نوشتن دیدگاه باید وارد بشوید.