نیام ز کار تو فارغ
نیام ز کار تو فارغ

این پادکست، بازخوانی یکی از اشعار ناب مولاناست که در حقیقت برای من خاطره خوبی دارد. امیدوارم حوصله کنید و خاطره من را بخوانید و بعد به پادکست گوش بدهید.
در زمان همهگیری بیماری من تلاش میکردم تا با استفاده از قانون، توجهی به این موضوع نداشته باشم و ترسیدن و رفتارهای وسواسگونهای که دوستان و همکارانم داشتند؛ باعث نشود که من هم مثل اکثریت اطرافیانم تا حد مرگ، از ابتلا به این بیماری بترسم و در عوض، توجهم به یگانه قدرتی بود که تمام ذرات جهان زیر فرمانش هستند و همه چیز به فرمان او و طبق قوانین او عمل میکنند و مطمئن بودم که اگر این روش را ادامه بدهم و احساسم را خوب نگهدارم، چیزی بهجز اتفاقات خوب را تجربه نخواهم کرد.
این رفتار من از طرف همه همکارانم مورد انتقاد قرار میگرفت و همه از سر دلسوزی تلاش میکردند که من را از عواقب این رفتار بترسانند. (البته من قوانین را در مورد استفاده از ماسک و… رعایت میکردم ولی مثل بقیه تمام زندگیم را با استفاده هر دقیقه الکل و مایع ضدعفونی مختل نمیکردم) ولی من با اعتماد به اینکه همهچیز در زندگیم با کانون توجه من خلق میشود و من اگر ذهنم را کنترل کنم و قدرت را به خدا بدهم و احساس آرامش داشته باشم، همهچیز بر وفق مراد من و به نفع من خواهد بود؛ تلاش میکردم که حرفهای همکارانم حالم را بد نکند و من را به ترس نیاندازد و مطمئن بودم با این روش همه چیز برای من عالی پیش خواهد رفت.
من در آن زمان همکاری داشتم که زیر دست من و برای من کار میکرد و در یک اتاق با هم کار میکردیم که بهشدت، از ابتلا به این بیماری میترسید و بین همهٔ همکاران این ترسیدنش و وسواس عجیبی که برای استفاده از الکل و ضدعفونی داشت، ضربالمثل شده بود و من در کنارش روزی هشت تا ده ساعت را میگذراندم و با هم ارتباط مستقیم داشتیم و با این اوصاف، من تلاش زیادی را برای اعراض از این رفتارهای او داشتم و این موضوع؛ حسابی از من انرژی اضافه میگرفت.
من در ابتدای پاییز به این بیماری مبتلا شدم، در حالیکه واقعاً تلاشم را برای کنترل ذهنم ادامه داده بودم و به مدت دو هفته در خانه استراحت کردم. برای خودم خیلی باعث تعجب بود که «چرا من که رفتار درستی را در پیش گرفته بودم، مبتلا شدم؟» از طرفی هم نجوای ذهنم مدام تکرار میکرد که الان همه همکارانت که میآمدند و نصیحتت میکردند، دارند پشت سرت میگویند که دیدی این حرفهایی که میزد همهاش بی اساس بود؟ ما میدانستیم و به او گفتیم ولی توهم زده بود که میتواند جلوی ویروس را با توکل به خدا بگیرد و…
این نجواها بیشتر از بیماری اذیتم میکرد. بیماری من واقعاً از یک سرماخوردگی ساده فراتر نبود ولی طبق قانون باید میرفتم و تست میدادم و جواب تست هم مثبت شد.
در ذهنم این سؤال تکرار میشد که چرا مبتلا شدم؟ آیا به اندازه کافی تلاش نکردم؟ مگر خدا نگفته که ما هرکسی را که تلاش کند هدایتش میکنیم؟ پس چرا….؟
در همین احوال بودم که در روز دوم یا سوم استراحتم، در اینترنت و در یکی از صحبتهای آقای الهیقمشهای، بیت اول این شعر را از زبان ایشان شنیدم و همان موقع، با تمام وجودم دریافتش کردم که این، همان پاسخ خدا به پرسش من است. رفتم و شعر را پیدا کردم و دیدم که از حضرت مولانا است. دیگر با تمام وجودم یقین کردم که هدایت خدا را درست فهمیدم.
وقتی که شروع کردم به خواندن این شعر، تمام وجودم سرشاراز آرامش شد، به اتفاقی که برایم رقم زده بود، راضی شدم؛ تسلیم شدم و فهمیدم اگر بهخدا اعتماد کنم و آرامش و احساس خوبم را حفظ کنم، حتماً نتیجهٔ این بیماری هم برای من جز خیر و خوبی نخواهد بود.
برای چند ساعت، در تنهایی خودم این شعر رو خواندم و اشک ریختم و آخرش هم دیدم خیلی به تکرار آن نیاز دارم؛ به همین خاطر با همان صدای گرفته، برای خودم خواندم و ضبط کردم. طی روزهای بعد، شاید صد بار این شعر را باصدای خودم گوش کردم و هر دفعه بیشتر یقین کردم که باید به خدا اعتماد کنم.
روزی که قرنطینه من تمام شد و به محل کار برگشتم، دیدم که همان هماتاقی و همکارم که از بیماری؛ ترس بیشاز اندازه داشت، با اصرار و التماس رفته و به صورت موقت میز کار و وسایلش را از اتاق من برده و در یک اتاق دیگر مستقر شده تامبادا از من بیماری بگیرد!
خورشید در آمده بود! من دیگر نیازی به صرف آن همه انرژی برای کنترل ذهنم نداشتم، در ادارهٔ ما، به دلیل کمبود فضا همه یک هماتاقی داشتند و همهٔ اتاقها دونفره بود؛ به جز اتاق مدیرمان. حالا من با لطف و هدایت خدا یک اتاق اختصاصی داشتم؛ درست مثل مدیر.
از آن تاریخ تا لحظهای که به درخواست خودم بازنشسته شوم (یعنی دوسال بعد از آن) با اینکه آن همکارم هنوز زیر نظر من کار میکرد و خیلی دوست داشت تا به اتاق من برگردد و خیلی هم این موضوع را پیگیری کرد، موفق نشد تا به اتاق بازگردد و من در اوج راحتی و لذت از فضای اختصاصی که خدا به من هدیه داده بود، برای تمرکز روی قرآن و تفکر بیشتر حسابی استفاده بردم.
نیام ز کار تو فارغ همیشه در کـارم
که لحظهلحظه تو را من عزیزتر دارم
به ذاتِ پاکِ منو آفتــاب سلطنـتم
که من تو را نگـذارم، به لطف بردارم
رخ تو را ز شعاعاتِ خویش،نور دهم
سَرِ تو را به دهانگشتِ مغفرت خارَم
هـزار ابرِ عنایت برآسمـانِ رضاست
اگر ببـارم، از آن ابـر بَر سرَت بـارم
ببستهاست میان،لطفِمن بهتیمارت
که دیدهای برکـاتِ وصال و تیـمارم
هزار شربتِ شافی بهمهر، میجوشد
از آنشبی که بگفتی بهمن کهبیمارم
بیا بهپیش که تا سرمه نو ات بکشم
که چشم روشن باشی به فهم اسرارم
ز خاصِخاصِخودملطف،کِیدریغآید
که از کـمالِ کرَم، دستـگیرِ اغیـارم
تورا که دزد گرفتم،سپُردمت به عَوان
که یافتشد به جوال تو صاعِ انبارم
تو خیرهدر سببِقهروگفت،ممکن نی
هزار لـطف در آن بود اگـر چه قهّارم
نه ابنیامین زانزخم یافت یوسف خویش؟
به چشم لطف نظر کنبه جمله آثارم
بهخلوتش همهتأویل آن بیانفرمود
که من گزاف، کسی را به غم نیازارم
خموش کردمتا وقتِ خلوتِ تو رسد
ولی مبَر تو گـمان بـد ای گرفتـارم
Podcast: Play in new window | Download (3.1MB)
1 دیدگاه
به گفتگوی ما بپیوندید و دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید.
دیدگاهتان را بنویسید لغو پاسخ
برای نوشتن دیدگاه باید وارد بشوید.
چقدر مشتاقانه داستانتون رو خوندم
دقيقا اتفاقي كه براي شخص من هم پيش اومد
و با وجود كنترل ذهن و قدرت ندادن به عوامل بيروني و نترسيدن از بيماري و اين ويروس و كلي تلقين مثبت و حتي بعداز مبتلا شدن مادرم حسم رو خوب نكه داشتم علارقم نگراني ديگران ،ولي هم خودم و هم تست مادرم مثبت اومد و چقدر ترسها و نجواها تو اون حال بيماري به من هجوم اورد
كه نكنه اين مثبت بودنت و اعتمادت به خدا باعث بشه چون دير اقدام به تست و درمان كردي پشيمون بشي
ببين الان اطرافيانت چقدر تو دلشون ملامتت ميكنن
چرا مني كه همش حسم تقريبا خوب بود و نميترسيدن و مث ديگران مدام اخبارش رو پيگير نبودم مبتلا شدم
چرا قانون بايد درست كار ميكرد ،ولي نكرد
و حتي تو اون روزا هم با تماااااام وجودم تلاش ميكردم فايل گوش بدم،تلقين كنم خوبم،ذهنم رو بردارم از بيماريم وووو
ولي حال من بعد از دوهفته كه خوب شدم و دوباره بعداز چند روز ديدم انگار باز كاملا خوب نشدم و باز نزديك به ده روز شايد بيشتر من درگير علايم گوارشي خاص كه فقط تو عمرم با اين بيماري تجربه ش كرده بودم شدم
اين تضاد بقدري شديد بود
كه
من تا اون لحظات تو عمرم ،درخواست سلامت بودن رو به اون شكل به جهان نفرستاده بودم
يني
انقدر حالم بد ميشد و هيچي تاثيرگزار نبود كه
يادمه
بارها و بارها
الخير في ماوقع رو براي خودم ياداور ميشدم
قانون رها بودن رو به يادم مياوردم كه تمركزم رو بردارم
بارها يا من اسمه دوا و ذكر شفا رو تكرار ميكردم
ولي روند بهبوديم انقدرها قابل تعريف نبود
ولي
خوب ميدونستم كه فقط بايد روحيه و حس خودمو خوب نگه دارم
خلاصه
اون روزها كذشت
ولي
يادمه بقدرررررري من از تضادش ،قدر سلامتي و قدر لحظات زندگيم رو بهتر فهميدم
بقدري به خودم تلنگر زدم كه
ثريا
بخداااا هيچي تو دنيا ارزش اينو نداره كه
حست رو بد كني
ياد روزايي ميافتادم كه سالم بودم و بابت مسايل جزيي و بسيار پيش پاافتاده كه ذهنم بزرگشون كرده بود حرص ميخوردم
ياد روزايي كه سلامت بودم و دغدغه نداشتم و تمام ابعاد زندگيم تحت تاثير قرار نگرفته بود
من فقط از خدا يه چيز رو با بند بند وجودم طلب كردم
خدايا
سلامت باشم هميشه در همه عمرم
به خودم قول دادم
بعد از خوب شدن كامل حالم
ديگه دنيا رو سخت نگيرم و لذت ببرم
و اين تضاد و اين درخواست باعث شد از اونجايي كه خدا
همواره
ادعوني استجب لكم
هست
اجابت كرد
من با قانون سلامتي اشنا شدم
و فكر نميكردم تا اين حد باعث بشه
خيالم از بابت تمام بيماريهاي شايع عصر بشر ،راحت باشه و بتونم
اولا با احساس خوبم در بيشتر اواقات
و با توكل به قدرت خداوند
و رعايت اصول قانون سلامتي
سالم باشم
من هنوز هم سه سال از اون زمان مبتلا شدنم ميگذره
ولي باز هم ياد اون دوران بيماريم ميافتم
تعهدم يادم مياد
تعهدم راجب اينكه
باااايد يادم باشه
هيچي
واقعااا
هيچي
انقققدر ارزششو نداره كه بخاطرش
حسم رو بد كنم و از زندگيم لذت نبرم
چون تو دوران بيماريم كه خيلي هم طولاني شد
من
ارزو داشتم فقط سلامت باشم
چقدر بعد از اون قضيه
بارها حتي مث يه ادم كه اون دنيارو تحربه كرده باشه
به همكارام،دوستام،وو ميگفتم كه
باور كنيد بابت تمام چيزاي ساده كه داريم ناراحت ميشيم ،حرص ميخوريم ،ارزششو نداره
بعد از اون بظاهر شر تو زندگيم
متوجه خيرش تو زندگيم شدم
عسي عن تكرهو شره و هو خير لكم و عسي تحبو شي و هو شر لكم