با وجود تلاشهایم چرا به خواسته ام نرسیده ام؟

با وجود تلاشهایم چرا به خواسته ام نرسیده ام؟

یکی از اعضای خوب سایت سوالی را برای من فرستادند که دیدم پاسخ به آن می‌تواند برای همه مفید باشد و به خاطر اینکه خودم هم درگیر آن بوده‌ام به صورت مفصل به این پرسش فکر کردم.

سوال:

من می‌دانم كه خدا منبع برای همه چيز و همه خواسته های ماست

و می‌دانم كه وقتی بنده‌اش به او وصل بشود، هر خواسته ای كه داشته باشد را بی حد و حساب به بنده‌اش عطا می‌كند 

حالا سوالم اين است كه واقعا چه جوری بندگی خودمان را به خداوند ثابت كنيم؟ چه جوری ايمانمان را ثابت كنيم؟ چه جوری به خدایمان وصل بشيم كه واقعا «أنا أقول له كن فيكون» باشيم؟

من خيلی وقتها با خودم حرف می‌زنم و می‌نويسم و روی این باور كار می‌كنم كه اگه به خدا وصل بشی همه چیز را داری و هر طور كه به قضیه نگاه می‌كنم و با هر الگویی كه در زندگی خودم و اطرافیانم می‌بینم؛ این را باور می‌كنم، اين موضوع کاملا برای من ثابت می‌شود 

چه‌جوری خدا را  به‌خاطر وجود خودش عبادت كنم نه بخاطر خواسته‌هایم ؟

من كه اینقدر به او اميد دارم و همه چيز را از او می‌دانم و از خودش می‌خواهم چرا به بعضی خواسته‌هایم نمی‌رسم ؟؟

يک موضوعی هم كه هست اينكه استادم هميشه می‌گویند شما ترمزهایی دارید كه به خواسته‌هایتان نمی‌رسید. من خیلی از این ترمزها را كه می‌دانم می‌نویسم و روی آنها كار می‌كنم؛ ولی از يک جایی به بعد چیزی به ذهنم نمی‌رسد.  از يک طرف هم می‌گویم خدایا من از پيدا كردن و رفع ترمزهایی که نمی‌شناسم مستاصلم  و بيشتر روی این توكل به خدا كار می‌كنم 

ولی چون نتیجه نمی‌گیرم به‌شدت از دست خودم ناراحت می‌شوم كه تو خوب روی خودت كار نمی‌كنی؛ يا ایمانت ایمان نیست.

ولی به والله همين الان كه دارم تايپ می‌كنم خدا خودش واقف است كه چقدر این مدت روی توحيد كار كردم؛ من اعتبار همه كارها و همه نتايج و همه اتفاقات خوب را به خدا می‌دهم

همیشه می‌گویم خدايا من هیچم؛ من هیچی بلد نيستم من ایده ندارم، من راهی ندارم؛ فقط و فقط امیدم به خودش هست

گاهی نمی‌دانم واقعا چه‌جوری به خدا بگویم كه باورش دارم بارها و بارها زباناً و قلباً می‌گویم هر اتفاق ریزی هم می‌افتد از وجود خودش می‌دانم

ولی باز فكر می‌كنم شايد من بلد نيستم كه ثابت كنم؛ كه خوب بندگی كنم. من بيشتر از دست خودم عصبانی می‌شوم كه

حتمااا ايمانت قوی نیست كه پاسخی دريافت نمیكنی وگرنه امكان ندارد كه به خدا ايمان و اميد داشته باشی و دوستِ جون جونیش باشی و دریافت نكنی ولی اینكه بايد برای اثبات ايمانم و اين رابطه‌ام چه‌كار دیگری بكنم  نمی‌دانم؟!!

و پاسخ :

از سؤال که پرسیده‌اید و جملاتی که به‌کار برده‌اید متوجه شدم که 

۱- شما دارید با آگاهی از یک قانونِ درست، تلاش می‌کنید تا به خواسته‌های خوبی که دارید برسید که البته این کاملاً طبیعی و درست است.

۲- اینکه به وسیله تکرار و دیدن الگوها و تأیید آنها دائماً تلاش می‌کنید تا این باور را در وجود خودتان عمیق‌تر کنید که «با اتصال پیدا کردن به خدای درونتان به منبع بی‌نهایت وصل می‌شوید» و این هم کاملاً باور خوب و درستی است و ساختن و کارکردن روی این باور باعث می‌شود که در زندگیتان جهت‌گیری صحیحی داشته باشید  و تقلاهای بیهوده و بی‌فایده را کم کنید؛ کاری که بسیاری از مردم جامعه قادر به درک و اجرای آن نیستند.

در لابلای توضیحاتی که نوشته‌اید از نظر من چند نکته خیلی مهم وجود دارد که به آن اشاره نموده‌اید ولی لازم است به آنها توجهی دقیق‌تر داشته باشید. 

اولین و مهم‌ترین این نکات در این جمله خلاصه می‌شود:

احساس خوب یعنی همه چیز

کارکردن روی باور، سپاسگزاری و توجه زیباییها، رها کردن خواسته، تقویت ارتباط با خدا و توحید و …. همه اینها «باید» و «حتما» یک نتیجه داشته باشد و آن چیزی به جز احساس خوب نیست.

خیلی وقت‌ها به ما گفته می‌شود و به‌ ما یاد می‌دهند که باید همه چیز را ازخدا بخواهیم و از غیر خدا چیزی نخواهیم. این آموزش کاملاً درست است ولی پایهٔ اصلی توحید نیست. 

اصل کار، آن بستری است که باعث می‌شود شما با خدا ارتباط بگیرید و با خدای درونتان حرف بزنید. آیا آن بستر، آن خاستگاه، بستری است که از احساس خوب سیراب شده؟

آیا آن ارتباطِ شما با خدا از زمینی در وجودتان روییده که آن زمین، حال خوب شماست؟ یا اینکه آن بستر، کمبود، نگرانی و حال بد است؟

بگذارید این موضوع را با یک مثال واقعی توضیح بدهم:

دوستی را می‌شناسم که شنیده بود «اگر می‌خواهی نعمتهای زندگیت پایدار باشد و برکت کند و بیشتر بشود از خدا بابت آنها سپاسگزاری کن». ولی سپاسگزاری برای او جوابی کاملاً برعکس می‌داد؛ یعنی هرچه بیشتر روی شکرگزاری تمرکز می‌کرد، بیشتر دچار بیماری، اختلاف با همسر، بحرانهای مالی، دعوا با همکاران و … می‌شد؛ طوری که دیگر از شکرگزاری ترسیده بود و اصلاً الهی شکر هم نمی‌گفت.

این موضوع برای من جالب شده بود چون می‌دانستم که محال است مشکل از قانون سپاسگزاری باشد، بلکه مشکل از جای دیگری است.

بعد از سؤال و پرسش و صحبت در مورد اینکه چگونه شکرگزاری می‌کند، چه احساسی دارد، در هنگام سپاسگزاری چه می‌گوید و دقیقاً به چه مسائلی فکر می‌کند معلوم شد،  کاری که می‌کند ظاهری شبیه به شکرگزاری دارد ولی اصلش چیزی نیست به جز توجه به اتفاقات ناگواری که ممکن است بیفتد و نعمتهایش را از او بگیرد.

او تازه ازدواج کرده بود و همسرش از دید او خیلی رؤیایی‌تر از تصوراتش با او رفتار می‌کرد. به همین دلیل همیشه نگران بود که مبادا رابطهٔ رؤیایی که با همسرش دارد از بین برود و سپاسگزاری را هم از روی «ترسِ از دست دادن» انجام می‌داد؛ می‌گفت و می‌نوشت؛ درحالی که همیشه نگران بود. 

بستر اصلی شکر، زمین فراوانی است که انسان را از احساس خوب سرشار می‌کند؛ ولی بستر شکرگزاری این دوست عزیز، ترسِ از دست دادن و کمبود نعمتها بود.

او از موقعی سپاسگزاری را آغاز کرده بود که خودش و همسرش به بیماری سختی مبتلا شده بودند و دوباره سلامتی خودشان را بازیافته بودند؛ اما پزشک معالج آنها ترسی شدید را با گفته‌های خود در دل آنان به وجود آورده و تأکید کرده بود که باید خیلی مواظب باشند؛ چون ممکن است بیماری آنان دوباره برگردد؛ این دوست عزیز هم برای اینکه بیماریشان برنگردد، شکرگزاری برای سلامتیش را شروع کرده بود.

و البته که نتیجه هم برای او این بود که بیماریش بازگشته بود و همسرش به دلیل آنکه چنین ترسی نداشت، آن بیماری را دیگر تجربه نکرد!

متأسفانه کسی هم در کنار ایشان بوده  که بدون درک درست مسأله و دائما به او می‌گفته که تو به اندازه کافی شاکر نبودی، به خاطر همین بیمار شدی.

او هم با شدت و تعداد بیشتری در طول روز شکرگزاری کردن را انجام داده بود و البته که به دلیل بیماری دوباره‌اش، با احساس ترس و استرس بیشتر و با این انتظار که «پس چرا خوب نمی‌شوم» و «پس خدا کی می‌خواهد جواب من‌را بدهد» به زعم خودش بابت اینکه وضعش بدتر نشده شکر می‌گفت؛ غافل از اینکه در حقیقت با این روش  توجه خود را به وضعی بدتر متمرکز می‌کند.

و طبق قانون، وضع بیماریش هر روز وخیم و وخیم‌تر شده بود.

آن مشاور هم هر روز به او می‌گفته که این بلاها به فقط خاطر این است که تو بابت همه نعمتهایت سپاسگزار نیستی! باید در مورد همه نعمتهایت شکر بگویی.

این دوست عزیز هم که ذهنش درمورد شکرگزاری این‌گونه عادت کرده بود و درک درستی از اصل موضوع نداشت؛ برای همه چیز با همین نگاه که «خدا رو شکر از این بدتر نیست» و یا اینکه «نکنه حالا که من مریض شدم و وضعم خراب شده همسرم منو ول کنه بره و اداره منو اخراج کنن» و… به زعم خودش سپاسگزاری را ادامه می‌دهد. نتیجه را خودتان حدس بزنید.

کار به جایی رسیده بود که از ترسش سپاسگزاری را رها کرده بود و کم‌کم دوباره رابطه عاطفیش بهبود یافت و محل کارش دوباره از او دعوت به کار کردند و بیماریش هم بهبود یافت. ولی از شکرگزاری واقعاً ترسیده شده بود.

اشتباه اساسی ایشان این بود که نمی‌دانست که اصل، الهی شکر گفتن نیست؛ اصل، احساس خوبِ قدردانی و توجه به زیباییها در زندگی است که نشانهٔ درست بودنِ آن؛ تجربهٔ احساسِ خوب بیشتر است.

هم برای خودم و هم برای شما لازم است که به یاد بیاوریم که هر کاری که می‌کنیم، مهم نیست اسمش چه باشد یا چقدر دیگران آن را پسندیده و خوب بدانند.

هرکاری اگر احساس شما را خوب می‌کند، اگر باعث می‌شود که احساس بهتری پیدا کنید، (حتی یک ذره) اگر به شما آرامش درونی و اطمینان می‌دهد، جنس آن کار، خدایی و معنوی است. آن‌جاست که شما روی فرکانس توحید دارید حرکت می‌کنید و اگر همین فرمول را اجرا کنید؛ خواهی نخواهی به خواسته‌هایتان می‌رسید.

ولی اگر حتی روی باورهای توحیدی‌تان با این انگیزه کار می‌کنید و آنها را  تقویت می‌کنید که به خواسته‌هایتان برسید، باید بدانید که بستر درونی که توحیدت‌ان را بر آن  بنا می‌کنید بستر درستی نیست.

شما هرچقدر هم بگویید من به خواسته‌ام نچسبیدم ولی منتظر باشید و همواره چشم انتظار دریافت نشانه‌ها باشید، این یعنی «آرامش ندارید»، هنوز به خواستهٔ خودتان «نرسیده‌اید» و همواره دنبال این هستید که «زودتر» خواستهٔ خودتان را به دست بیاورید. همهٔ این‌ها یعنی بستر کمبود، احساس ناکامی و عجله.

خدا درون ماست. خدا به احساس قلبی جواب می‌دهد و نه به مقدار کارکردن ما روی یک باور به شکل مشق شب.

کنترل ذهن یعنی همین که من با درک مفهوم اینکه «من پاره ای از خدا هستم»، اینکه « در نهایت باید همه این دنیا را بگذارم و بروم و تنها چیزی که از این دنیا می‌برم همین شخصیتی است که بیشتر توحیدی و یا بیشتر مشرک است»، به خدای درونم وصل شوم و همین وصل شدن، مرا به آرامش برساند و حالم و احساسم را بهتر کند.

یادتان باشد که خدا همیشه یک رنگ دارد و آن هم رنگ شادی و احساس آرامش درونی است.

ولی شیطان در ابتدای خلقت انسان به خدا گفته است که من می‌روم و روی راه مستقیم می‌نشینم و اینقدر انسان‌ها را به خودم مشغول می‌کنم تا تو ببینی که بیشتر آنها سپاسگزار نیستند.

خانهٔ‌ شیطان، روی صراط مستقیم خداست. آنجا نشسته. اکثر وقتها با همین کلمات معنوی، با همین کارکردن روی قانون، با همین آیه‌های قرآن با آدمها حرف می‌زند. تلاش می‌کند تا به شکلی نامحسوس انسانها را گمراه کند؛ ولی هیچ وقت نمی‌تواند یک نشانه را پنهان کند و آن نشانه «القای احساس بد در وجود انسان» است.

مهم نیست اسم کاری که می‌کنیم چه باشد؛ نماز یا روزه یا تقویت باور توحیدی یا سپاسگزاری و …

اگر آن کار احساس شما را بهتر نمی‌کند، باید در اصل و اساسِ فکری خودتان تجدید نظر کنید چون نتیجهٔ آن کار ایراد اساسی دارد.

موقعی می‌توانیم بفهمیم آن ایراد برطرف شده که احساستان با انجام آن کار بهتر شود ولا غیر.

شیطان بعضی وقتها با صحبت کردن درمورد نشانه‌ها، بعضی وقتها در مورد اینکه تو به اندازه کافی تلاش نمی‌کنی، یا باگهایی داری که ازش خبر نداری ، یا تو به اندازه کافی کار نمی‌کنی، یا اینکه ایمان تو برای خدا کافی نیست و هزاران هزار موضوعی که به ظاهر، رنگ و لعاب خدایی دارد به ذهن ما حمله می‌کند و احساسمان را بد می‌نماید.

این روزها نجوای ذهنی که من گرفتارش هستم این است که چرا دوره آموزشی قرآنی نمی‌گذاری زود باش معطل نکن دیر شد و…

نشانه‌ای که با آن متوجه شدم که این نجوا کار شیطان است، این است که در من احساس عجله و دستپاچگی ایجاد می‌کند در حالی که هدایت خدا همیشه به انسان آرامش و حس خوب می‌دهد و هیچگاه اصرار نمی‌کند.

به نظر من این مهمترین نکته‌ای است که باید به آن توجه کنید.

در ارتباط با خدا هر وقت به این نقطه رسیدید که مطمئن بودید خواسته‌هایتان دارند به سمت شما می‌آیند و دیگر چشم به راه آنها نبودید و با احساس خوبِ دورنی خودتان لذت می‌بردید، بدانید که دقیقاً از همان لحظه که این فرکانس را شروع کردید و ادامه دادید خواسته‌ها در حال رسیدن به شما هستند.

به شرطی که این احساس؛‌ناشی از تلقین و تقلا نباشد؛ بلکه احساس درونی‌تان این‌گونه بشود و اصلا رسیدن به خواسته‌ها دیگر براتی شما در اولویت نباشد، بلکه همین آرامش و شادی درونی که به خاطر پیدا کردن خدای درونتان تجربه می‌کنید به اندازه رسیدن به خواسته‌ها و حتی بیشتر از آن برای شما لذت‌بخش باشد.

دیدگاهتان را بنویسید