خریدار واقعی
خریدار واقعی

هر روز در کوچههای شهر، صدایی تکراری و آشنا میان خانهها میپیچد.
صدای بلندگوی وانتیهایی که آرام و پیوسته میگویند:
«لوازم منزل، فرش و موکت، مبل و صندلی خریدارم…»
صدایی یکنواخت، پیگیر، و بیخستگی.
از هر کوچه میگذرند، از هر خیابان عبور میکنند تا فقط یک پیام را تکرار کنند:
«خریدارم.»
اما همه میدانیم که اگر بخواهیم چیزی را به آنها بفروشیم،
هزار عیب و ایراد به روی کالای ما میگذارند
و در نهایت پایینترین قیمتِ ممکن را پیشنهاد میدهند.
گاهی به سماجتشان میخندیم،
اما اگر کمی آرام باشیم، در عمق جانمان صدایی لطیفتر، نافذتر و ماندگارتر را میشنویم؛
صدایی که از بیرون نمیآید… از درونِ دل برمیخیزد:
«خریدار واقعی چه کسی است؟
و چه کسی پیگیرتر از همه، در تمام عمر دنبالت میگردد؟»
پاسخ این سؤال در آیهای نهفته است که قلب را از شوق لبریز میکند:
إنّ اللّٰهَ اشتَریٰ مِنَ المُؤمنینَ أنفُسَهُم وَ أموالَهُم بِأنَّ لَهُمُ الجَنَّة (توبه ۱۱۱)
خدا از مؤمنان جانها و مالهایشان را خرید؛
به بهای آنکه بهشت برای آنان باشد.
این آیه فقط یک خبر نیست؛
دعوتی دائمی است.
دعوتی که صبح و شب تکرار میشود؛
بیبلندگو، بیسروصدا، اما عمیق و مطمئن.
خدا هر لحظه با آرامش در قلبمان زمزمه میکند و به ما میگوید:
«آنچه جانت را خسته کرده، بر من عرضه کن؛
آنچه تو را پوشانده از اضطراب، اندوه، حسرت و ترس…
بسپارش به من.
و من در برابرش آرامش، امید و شادیِ بیزوال میدهم.»
و چه کسی از خدا به پیمانش وفادارتر است؟
چه معاملهای از این پُر سود تر؟
جانی را خودش به ما بخشیده با بالاترین پیشنهاد خریدار است.
چه کسی قیمتی بالاتر از ابدیت میپردازد؟
تصور کن در کشور جان تو، دو خریدار در رفتوآمدند:
خریدار اول، دنیا است؛
بلندگو دارد، شلوغ است، همهمه میکند،
تو را از گرانی و کمبود میترساند،
ادعای دلسوزی میکند
اما هزار عیب بر روی کالای تو میگذارد
آرامش و شادی را از تو میگیرد و وعدههای نسیه میدهد
و دست آخر؛ بهایی را که قول داده بود به تو نمیپردازد.
خریدار دوم، خداست؛
آرام، بیسروصدا، اما پایدار و قطعی.
ارزش جانت را میداند
و بهایی که برایش قرار داده،
شادمانی و آرامشی ابدی در دنیا و آخرت است.
مولوی به خوبی این آیه را شرح نموده:
حق تعالى میفرماید که من شما را و اوقات و انفاس شما را و اموال و روزگار شما را خریدم که اگر به من صرف رود و به من دهید، بهای آن بهشت جاودانیست.
قیمت تو پیش من این است.
اگر تو خود را به دوزخ فروشی ظلم برخود کرده باشی…
هر بار صدای «خریدارم» را در کوچه شنیدی،
به خودت یادآوری کن:
«وعدهای بزرگتر در گوشِ جانم جاری است…
خدا همیشه خریدار من است.»
دنیا فقط میخواهد گوهر عمر را با وعدههای دروغین از تو بگیرد؛
اما خدا میخواهد تو را بخرد تا وارثِ نور، آرامش و شادی بیپایان شوی.
هر عیب و ایرادی هم که در تو باشد؛ خدا به بالاترین قیمت خریدار توست.
در پایان، این یادگار از مولوی را با خودت داشته باش:
مفروش خویش ارزان؛ که تو بس گرانبهایی
دیدگاهتان را بنویسید
برای نوشتن دیدگاه باید وارد بشوید.